تدریس خصوصی درس ادبیات
تدریس خصوصی درس ادبیات فارسی ویژه دانش اموزان پایه ششم و نهم
دوستان تمامی انشا های جدید در کانال منتشر می شود لطفا از طریق کانال ensha یا لینک زیر وارد شوید .
🔸انشاهای تمامی پایه ها
تحقیقات دانشجویی
💢 برای 20درانشا هاتون
👇👇👇👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAECTfG3Zgh5C-80Grg
o,د را درون یک فضا پیما فرض کنید که روی ماه فرود آمده*
به نام خدا
خود را درون یک فضا پیما فرض کنید که روی ماه فرود آمده*
حواستان باشد شمارش معکوس شرع شد تا 56ثانیه دیگر سفرمان شروع می شود.این صدای رئیس ما است که دارد تذکرات و بقیه مطالب را توضیح میدهد.چه صدای مهیبی احساس می کنم دارم از زمین کنده می شوم با سرعتی که تا به حال مانندش را ندیده بودم احساس عجیبی است زمین دارد ذره ذره کوچک می شود دیگر ابرها زیر پایم است چه تکانی، فکر می کنم از جو خارج شدیم از مرکز اعلام می شود که با موفقیت وارد مدار خود شدیم . کسی بامن حرف نمی زند من هم میل و علاقه ای ندارم که با کسی حرف بزنم چون آنقدر چیز های عجیب و مجهول است که دیگر کسی به فکر حرف زدن نمی افتد احساس می کنم مانند ذره ای از گرد و غبار هستم که در هوا معلق شده ام احساس عجیبی است ولی لذت بخش، این لذت را در هیچ فیلمی ندیده بودم دیگر زمین، زمین نیست بلکه همچون توپ پینگ پونگ است که انگار تا دلت خواست آن را می گیری و در جیبت می گذاری وبرای همیشه از صحنه ی روزگار محوش می کنی در آن دور دست نقطه ای سفید می بینم از زمین کوچک تر است ولی چنان برقی میزند که چشم نیز تمایل دارد این سفیدی را ببیند تا آن زمین رنگارنگ را گویی غرق در عالمی هستم که تابه حال حتی نتوانسته بودم تصورش کنم احساس حقارت می کنم که من با این همه ادعا وبه قول قدیمی ها دم و دستگاه در سیاره ای هستم که انگار نه انگار وجود دارد و بود ونبودش فرقی به حال این دنیا نمی کند خورشید جور دیگر می تابد گویی سر جنگ دارد در دلم میگویم چه شده، ای خورشید گله ای داری ؟جنگی داری؟ چرا چنین سوزانی؟ انگار دوست نداری ما را در نقطه ای خارج از قفسمان ببینی فضا در اینجا خیلی زیبا و در عین حال بی رحم به نظر می رسد با خود فکر می کنم اگر گم شوم تا کجا می توانم ادامه دهم اصلا پایانی هست یا هرچه ادامه دهم جز به بی پایانی نمیرسم تکان شدیدی خوردم چه تکانی بود ترسیدم، یک لحظه فکر کردم افکارم دارد به واقعیت تبدیل می شود می ترسم از این جهان بی انتها ،از این خورشید سوزان، از این حقارت نسبت به این دنیا، ناگهان در باز شد نمی دانستم چه کنم گویی می خواهم وارد دهان هیولایی شوم که مافوق تصور است در بالا سیاهی ترسناکی است ولی به روی این کره گویی رنگ شادی و امید ریختند سفید است همچون عروسی که خوشحال در این فضای بی کران یکه تاز میدان است ناگهان چیزی را زیر پایم حس می کنم که تا به حال بشر حتی فرصت دیدن آن از این فاصله را نداشته نمی دانم چه بکنم قدمی دیگر بردارم و چون کودکی خوشحال به این طرف و آن طرف بدوم یا بمانم و غرق در این همه سوال بی پاسخ باشم چیزی را دیدم که حسابی متعجبم کرد پرچم هایی را دیدم از انسان هایی شجاع که جرأت کردند به این جا پای بگذارند خواستم قدمی بردارم ولی چیزی توجه ام را جلب کرد نزدیک بود پا روی آن بگذارم چیزی که صاحبش به خاطر آن تا اینجا آمده بود جای پای کسی بود ولی نمی دانم مال چه کسی بود ولی نمیتوانم به خودم اجازه دهم روی این سمبل صبر و استقامت پای بگذارم چیزی درونم می گفت برو برو پرچم میهنت را بر این سیاره ی دست نخورده به رسم یادگار بر سطح سفیدش بکوب تا همیشه یادش باشد که میزبان چه کسی بوده ولی نمی توانم قبول کنم که سوغات و تحفه ای برای کسانی که در آن در سیاره آبی هستند نبرم دلم میخواهد تا می شود از این......نمیدانم اسمش را چه بگذارم بلاخره باید فرقی میان خاک ما واین چیز باشد و اگرچنین نباشد حماقت است که برای به دست آوردن آن تا اینجا بیایم ولی صدحیف که دیگر وقت بازگشت است دلم نمی یاید پایم را از این گوی درخشان جدا کنم ولی دیگر مجبورم وارد این قوطی فلزی شوم و از دنیا ی شگفت انگیز به دنیای خاکی خودم برگردم
ولی یادم می ماند که چقدر کوچکم نسبت به این جهان بی انتها .یادم می ماند که چقدر عظیم است خالق این شاهکار
علی ایل نشین دبیرستان غیر انتفاعی اندیشه شهرکرد
نهم 3
موضوع انشا در امتحان نوبت اول
این موضوعات را هم جناب استاد زمانی زحمت کشیده اند با تشکر از ایشان
👇👇👇
پایه نهم
با توجه به مهارت هایی که در نوشتن آموخته اید در باره ی یکی از موضوعات زیر متنی بنویسید
الف) دوره ی نوجوانی
ب) دردسرهای تلفن همراه ( با فضای طنز)
ج) هر چه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک (باز آفرینی مثل به زبان ادبی)
پایه هشتم:
با توجه به مهارت هایی که در نوشتن آموخته اید در باره ی یکی از موضوعات زیر متنی بنویسید
الف) توصیف یک روز بارانی با بهره گیری از حواس بینایی و شنوایی
ب) تصویری از صندوقچه ی مادربزرگ
ج) باز آفرینی ضرب المثل: کفش کهنه در بیابان نعمت است
پایه هفتم:
با توجه به مهارت هایی که در نوشتن آموخته اید در باره ی یکی از موضوعات زیر متنی بنویسید
الف) پاییز در استان ما
ب) آسمان ابری
ج) باز آفرینی ضرب المثل: هرچه کنی به خود کنی
...
موضوع انشا در امتحان نوبت اول
موضوع انشا در جلسه امتحان چیست ؟
عزیزان نگران نباشید برای همگی شما خواهم گفت که موضوعات انشا نوبت اول چیست .
به کانال تلگرا م بپیوندید .ensha20@
نکاتی برای نوشتن انشا
والایی انسان به «اندیشه»ی اوست و اندیشه با کلام و کلمه موجودیّت مییابد و کلام همان ادبیات است که از زبان سود میگیرد.در نوشتن مانند حرف زدن هر كسی روش و شیوهی منحصر به فردی دارد با این تفاوت كه افراد میتوانند در نوشتن دقّت وظرافت بیشتری را به كار گیرند.
نگارش و انشاء به معنی ایجاد كردن،پرورش دادن، ابداعوخلقكردناست
انشاء به معنی نظم دادن به فكر و به معنی ایجاد كلام و سخن و نگارش آن است. وپلی است از ذهن واندیشه به سوی ارتباط با دیگران.
در انشاء دانشآموز حق دارد تا آنچه را در ذهن دارد به صورتی روان با جملاتی زیبا و پراحساس بر روی كاغذ بیاورد و فرصت دارد تا در كلاس دیگران را تحت تأثیر قرار دهد.
دانشآموزان باید بدانند همانطوری كه در صحبت كردن نباید از موضوع خارج شد بیمورد سخن گفت و یا زیاد حرف زد،در نوشتن هم باید از حاشیهرویهای بیموقع و آوردن جملههای پرلفظ و بیمعنی خودداری كرد.امروزه نوشتهای پسندیده است كه دارای جملههای كوتاه و رعایت مساوات در كلام باشد.
نیز باید بدانیم كه نیاز به نگارش فقط برای زنگ انشاء نیست بلكه نیازی برای تمام زندگی است .
هرچه دربارهی یك موضوع بهتر فكر كنیم دربارهی آن بهتر هم مینویسیم.
در رابطه با موضوع انشاء از خود سؤال كنیم وبا نظم و ترتیب منطقی از جواب سؤالها در انشاء استفاده كنیم.
مواردی كه رعایت آنها در هر انشایی ضروری است:
·رعایت علایم نگارشی{:.،!؟« »[ ] ( )و...}
·رعایت حاشیهی مناسب در طرفین وبالا وپایین ورقه
·پرهیز از كلمات محاورهای مگر در هنگام تعریف داستان آن هم در مواقع ضروری
·رعایت بند و پاراگراف
·رعایت اختصار و پرهیز از زیاده گویی
·نوشتن با خطی خوانا و بدون غلط املایی
·استفاده از ورقهای تمیز ومرتّب و نوشتهای منظّم
· دقّت و توجّه به ارتباط متن و محتوای انشاء با موضوع آن
·استفاده از عناصر زیبایی سخن مانند: تشبیه ، جان بخشی ، انساننمایی ، مبالغه كلمات مترادف و متّضاد و....
·استفاده از تعابیر مناسب (آیات ،احادیث اشعار و ضربالمثلها و...)در ارتباط با موضوع انشاء
·انشاء میتواند مقدمه و نتیجهگیری داشته باشد اما لزوماً نیازی به نوشتن خود این عبارات نیست.
·پرهیز از نوشتن جملات تكراری
·برقراری ارتباط معنایی مناسب بین جملهها وبندها
در پایان باید دانست زنگ نگارش یكی از بهترین زنگهایی است كه در آن دانشآموز خود را نسبت به دانشآموزان دیگر میسنجد
وباید با دقّت پیگیر انشاءهای دیگران باشدوبا پیدا كردن نقاط قوّت وضعف
شب وروز
به نام خالق هستی موضوع:شب و روز
—-بازشب زیبای خداوند فرارسید.شبی که مانند گناه دردل یک انسان آسمان را به رنگ
سیاه پوشانده است.در شب لکه هایی سفید دیده می شود که گویا برای زیبا کردن شب به
کار گرفته می شود.
—-آسمانی که مانند دوست می ماند دوستی خوب که خود را در دامان دوستی با شب و روز
محاصره کرده است و راه فرارندارد جز اینکه با شب و روز زندگی خود را سپری کند .
صداقت را می توان درچشمان آسمان مشاهده کرد زیرا در دوستی با روز وشب تبعیضی
قائل نمی شود.
—-آسمان آن قدر پهناور است که انسان دوستی با آن را ترجیح نمی دهد بلکه فکر می کند
در حد واندازه او نیست.خورشید طلایی یکی از دوستان آسمان است که موجب پایدار شدن
دوستی او با روز می شود:روز وشب خود دریایی از معنی ست که ما انسان ها قابلیت
درک آن را نداریم وآن ها را دو دشمن بیش نمی دانیم درحالیکه دوستی این دو از عشق
بین لیلی و مجنون بیشتر است.
—-ماه نیزخود را جزو شب می داند وشب با ماه زیبایی فراوان خود را به رخ مردم این
جهان هستی می کشد وخورشید نیز زیبایی را در زندگی روز معنا می دهد و زندگی وی
را زیباتر می کند.
—-به نظر من شب زیبا تر است زیبایی که انگار برای مردم از خود تعریف می کند و
با آدم ها درد و دل می کند.ستاره ها هم محرم راز برخی از انسان ها شده اند وبرخی
ستاره ها را نماد خود در آسمان می دانند.
—-شب و روز وخورشید و ماه و ستارگان همه و همه روز و شب دنیای زیبای خداوند
خویش را می سازند که موجب زیبایی و عاطفی شدن جهان هستی شده است.بیایید ما
انسان ها هم مانند شب و روز باشیم ونهال محبت و دوستی را در دل همدیگر بکاریم.
پایان
رسول شاهوردی نهم سه غیر انتفاعی اندیشه شهرکرد
عمر انسان
بنام اوکه اگرحکم کند محکومیم.
اگرپرودگار برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام وبه من تکه ای زندگی می بخشید ٬احتمالا هرفکری را برزبان نمی آوردم ٬اما به هر چه برزبان می آوردم فکر می کردم .به هر چیز نه به دلیل قیمت مادی اش که به خاطر مفهومی که دارد بها می دادم .کمتر می خوابیدم و بیشتر خیال پردازی می کردم زیرا می دانم که هر دقیقه که چشم برهم می گذاریم ۶۰ثانیه روشنایی را از دست می دهیم٬هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم و وقتی آنها می خوابیدند بیدار میماندم ٬هنگامی که دیگران صحبت میکردند گوش می کردم وچه لذتی از خوردن یک بستنی شکلاتی را می بردم .
اگرخداوندفرصت کوتاه دیگری به من ارزانی می داشت ٬ساده تر لباس می پوشیدم ٬درآفتاب غوطه می خوردم ونه تنها جسم ٬بلکه روحم رادر برابر رحمتش آشکار می کردم .
خدای من٬ اگر قلبی در سینه داشتم ٬نفرت هایم رابرروی یخ می نوشتم وتا طلوع خورشید صبر می کردم بارویایی از «بهشت»روی ستاثارگان شعری از«سعدی»نقاشی می کردم وترانه ای از بلبل را تا ماه می خواندم .با اشکانم گل های رز را آبیاری می کردم ٬تادرد خارهاوبوسه ی سرخ گلبرگ هایشان راحس کنم.
خدای من ٬اگرتنها تکه ای از زندگی داشتم ...هر زن یامردی را متقاعد می کردم که محبوب من است وباعشق درعشق زندگی می کردم.به انسان ها نشان می دادم چقدر در اشتباهند که گمان می کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند ٬نمی دانند وقتی پیر می شوندکه دیگرعاشق نباشند.
به هرکودک بال هایی می دادم اما رهایش می کردم تا خود بال پرواز فرا گیرد.به سالمندان می آموختم که مرگ نه با سالخوردگی بلکه با فراموشی فرا می رسد.
چه چیز ها که از سما آدم ها یاد نگرفته ام .... فهمیدم هر کس می خواهد بر فراز قله ها زندگی کند٬بدون اینکه بداند خوشبختی حقیقی درنحوهٔ رسیدن به بالای کوه است!
دانستم وقتی نوزادی با دست کوچکش انگشت پدر را می گیرد اورا تا ابد اسیرعشق خود می کند.یاد گرفتم انسان فقط زمانی حق دارد به دیگری از بالا به پایین نگاه کند که بخواهداورا یاری دهد که روی پای خود بایستد . چیزها ی زیادی از شمایادگرفتم اما درنهایت برایم فایده ای ندارد٬زیرا وقتی آن هارا درچمدان میگذارم که متاسفانه در بستر مرگ هستم.
نویسنده:الهه حاتمی مدرسه عصمت اردل
بهترین پدر دنیا
بهترین پدر دنیا
اصولاً از زنگ انشا خوشم نمی آمد. چون از همان اول انشایم افتضاح بود.به خاطر همین هروقت خانم معلم، سركلاس انشا موضوعی را مطرح می كرد تا درمورد آن انشا بنویسیم من بیچاره می شدم. البته خیلی تلاش می كردم كه قیافه ام شبیه بهت زده ها نباشد. اما این یك مسأله غیرقابل كنترل بود و هركس سركلاس انشا من را می دید كاملاً متوجه می شد كه قیافه ام عجیب و غریب شده است و تازه این یك بخش از ماجرا بود، بخش دیگر ماجرا این بود كه وقت فكركردن، مدادم را توی دهنم می برم و وقتی به خودم می آمدم ته مداد كاملاً جویده شده بود. همیشه هم دعا می كردم خانم معلم برای خواندن انشا اسم مرا صدا نكند. البته این مسأله اجتناب ناپذیر بود و چندبار كه من دفترم كاملاً سفید بود و حتی یك كلمه هم ننوشته بودم، خانم معلم صدایم كرد تا بروم پای تخته و انشایم را بخوانم. آن وقت بود كه از شدت شرمندگی و ناراحتی گوش هایم زرشكی شد.
آن روز هم مثل هر یكشنبه ما انشا داشتیم. خانم معلم موضوع انشا را روی تخته نوشت: «بهترین پدر دنیا چه كسی است؟» موضوع كه مشخص شد همه بچه ها سرشان را توی دفترهای شان بردند و تند تند شروع به نوشتن كردند. من به زور سعی می كردم ببینم مریم چه انشایی می نویسد تا شاید بتوانم از روی دست او بنویسم اما مریم آنقدر خسیس بود كه دستش را محكم روی نوشته هایش گذاشته بود تا من نتوانم ببینم.
بنابراین چاره ای جز رجوع به مغز سرشار خودم نداشتم! البته ناگفته نماند كه در حین تفكرات اندیشمندانه ام، مداد داخل دهانم بود.
با خودم فكر كردم بهترین پدر دنیا واقعاً چه كسی است؟ بعد فوری یادم افتاد كه پدر من می تواند بهترین پدر دنیا باشد چون هفته پیش كه یك ۵۰۰ تومانی از او خواستم یك پنج هزارتومانی نو به من داد. اما بعدش كه گفتم برویم شهربازی گفت: «نمی شه» و بهانه آورد كه: «بنزین نداریم.» پس پدر من نمی تواند بهترین پدر دنیا باشد. چون مرا به شهربازی نبرد. باز هم از فكر خودم پشیمان شدم. چون بابا برای امرار معاش ما خیلی تلاش می كند. پس می توانم بابا را به عنوان بهترین پدر دنیا معرفی كنم. پدر سوده، دوستم، هم خیلی پدر خوبی است چون هر عصر جمعه بچه هایش را به پارك می برد و برای شان بلال می خرد. اما نه... آن روز كه سوده دست های شكلاتی اش را روی كت پدرش مالید پدرش به شدت عصبانی شد و سرش داد كشید. پس او هم بهترین پدر دنیا نیست.
پس بهترین پدر دنیا چه كسی است؟! آها فهمیدم. بهترین پدر دنیا عمو یوسف است. چون برای دخترعمو بهارك یك عروسك بزرگ خریده كه درست قد خودش است. پس او می تواند بهترین پدر دنیا باشد. اما... عمو یوسف كه سال هاست از زن عمو جدا شده و فقط با عروسك و لباس و اینجور چیزها دل بهارك را خوش می كند.
درحالی كه بهارك آرزو دارد پدر و مادرش در كنار هم زندگی كنند. پس او هم بهترین پدر دنیا نیست.
افكار مختلف همین طور در ذهنم می چرخید. اما نمی توانستم تشخیص دهم كه بهترین پدر دنیا چه كسی است. یك لحظه به خودم آمدم و دیدم تقریباً نصف مدادم جویده شده اما هنوز یك كلمه هم ننوشته ام. سعی كردم مداد را روی دفتر بیاورم، شاید خودش شروع به نوشتن كند و مرا از این حس بیهودگی نجات دهد.
اما مداد را كه روی كاغذ گذاشتم نه تنها سودی به حالم نداشت بلكه باعث شد دفترم را با نقاشی های بی ریخت كثیف كنم. در همین فكرها بودم كه خانم معلم گفت: «خب دیگه بچه ها وقتتون تموم شد، حالا اسم هركس را كه صدا كردم پای تخته بیاد و انشایش را با صدای بلند بخونه.»قلبم تند تند می زد. آرزو می كردم خانم معلم اسم من را توی دفتر نبیند و اسم یك نفر دیگر را صدا كند. زیرچشمی به مریم نگاه كردم. با خیال راحت نشسته بود و درحالی كه لبخند آرامی برلب داشت خانم معلم را نگاه می كرد. اما من جرأت نمی كردم تو چشم های خانم معلم نگاه كنم چون می ترسیدم یادش بیاید كه من هم در كلاس حضور دارم و اسمم را صدا كند.
سرانجام خانم معلم به اضطراب من خاتمه داد و مریم را صدا كرد. از خوشحالی داشتم بال درمی آوردم كه حالا مریم پای تخته می رود و خیط می شود و یاد می گیرد كه از این به بعد دفترش را بازبگذارد تا من هم از روی دستش بنویسم. اما بعد از مدتی فهمیدم كه سخت در اشتباه بوده ام. مریم اصلاً هم خیط نشد چون انشایش را تا آخر نوشته بود.مریم انشایش را این طور آغازكرد:
اگر می خواهیم بدانیم بهترین پدر دنیا كیست باید به دل یتیمان كوفه سری بزنیم. بدون شك آنها یكصدا خواهندگفت: حضرت علی(ع) بهترین پدر دنیاست.
من سال هاست پدرم را ازدست داده ام و طعم نوازش پدر را روی موهایم حس نمی كنم اما تمام دلخوشی ام این است كه پدرم زیرسایه حضرت علی (ع) است. من پدرم را به بهترین پدر دنیا سپرده ام و می دانم كه علی(ع) پدرم را تنها نخواهدگذاشت.
وقتی مریم انشایش را خواند من سرم را پایین انداخته بودم. آخر دلم نمی خواست بچه ها اشك هایم را ببینند. اما انگار همه بچه ها اشك هایشان را از هم پنهان می كردن
کلاغ خواست راه رفتن کبک را بیاموزد
روزی را توصیف کنید که در آن محبت نباشد:
روزی را توصیف کنید که در آن محبت نباشد:
روز سختی است،بسیار سخت.سختی که هیچ چیز نمی تواند آن را نرم کند.امروز مانند هیچ روزی نیست.در امروز هیچ محبتی خود را نمایان نمی کند،در این روز هیچ محبتی در جهان هستی نمی باشد.
روزی که در آن محبت نباشد،یعنی مرگ،یعنی خاموشی محض و یعنی به جای اینکه خارها از محبت به گل تبدیل شوند،از بی محبتی گل ها خار می شود.محبت مثل چیزی نیست که آن را در دست بگیری،محبت را باید با دل،قلب و روح خود حس کنی.حال شما فکر کنید که اگر روزی نوای زندگی بخش محبت در جهان دمیده نشود،چه می شود؟
می خواهم یکی از محبت های طبیعت را برایتان بگویم تا بهتر آثار بودن ویا نبود محبت را درک کنید.یکی از محبت های طبیعت خدا،مهرورزی آب به خاک است.آب محبتی را که در خود دارد به خاکی می دهد که آن را نژند و بی روح می خوانند.آن محبت کاری می کند که از دل همان خاک بی جان،گل های نغز و رنگارنگ برمی آید.اکنون بیندیشید روزی بی محبت یعنی چه و چگونه است؟
به نظر من هیچ روزی نیست که در آن حتی....حتی یک سرسوزرن محبت گیر نیاید.حتی اگر مردم و بشریت چراغ محبت را خاموش کنند،باز هم خدایی هست که گل محبت را در دل بعضی مردم بنشاند و چراغ آن را روشن نگه دارد.پس همیشه بدانیـــــــــــم که
محبت هیچ گاه و هیچ وقت نمی میرد.
ارسلان عباسیان دانش آموز پایه نهم دبیرستان غیر دولتی اندیشه شهرکرد
اذان
موضوع انشا:اذان
ساعت هفده و بیست دقیقه است. به لحظات آسمانی و پر برکت اذان مغرب نزدیک می شویم دسته های عزاداری نیز به مقصد نزدیک می شوند تا وضو بگیرند و نماز اقامه کنند صدای گوش نواز طبل و سنج ها هر لحظه نزدیک تر می شوند.
ناگهان آوای دلنشین اذان تمام وجودم را فرا می گیرد.گویی آبی است سرد که بر پیکر در حال گداختنم می ریزد.غوغا و آشوبی در درونم به وجود می آید.غرق در شادابی ام و روحم پر از نشاط است.
طنین صدای مؤذن در مسجد و خیابان ها پیچیده است:((حی علی الصلاة حی علی الصلاة)) با گفتن این گوهر آوایی صفوف نخستین پر می شود.
اذان تمام می شود ولی هنوز من موسیقی اذان را در زیر لب هایم زمزمه میکنم.عطرو بویی خاص مسجد را فراگرفته است و به انسان آرامش می دهد.اذان خیلی وقت است که تمام شده ولی نمی دانم چرا در گوشهایم نجواهایی پیچیده می شود.هر لحظه این نجواها بیشتر مشوند و من به فکر فرو می روم.هرچه بیشتر فکر می کنم معانی کلمات اذان در ذهنم مرور و تبش روحم هر لحظه بیشتر می شود.
عقیده ی من این است که اذان با انسان سخن می گوید. نه فقط سه یا چهارخط بلکه به اندازه ی صدها جلد کتاب.اذان می گوید:((برخیز که هنگام عبادت است.خدا روزی اش را برتو تمام گردانیده اینک نوبت توست که از او سپاس گزاری کنی و او را با تمام وجود ستایش کنی.))
نویسنده:..........محمد حسین اکبری نهم 4 دبیرستان یادگاری شهرکرد
ویراستار :..........................................علی یوسفی
((پایان))
گذر رودخانه
بسم تعالی
از گذرآب چنان میفهمم تندتراز آب روان عمرگران میگذرد.
به تماشایش مینشینم ،زلالی وپاکی اش را که میبینم به یادکودکان می افتم که زلال ،پاک ،بی گناهند .صدای گذرش را که می شنوم یاد لالایی مادرم می افتم لالایی که ارامش جانم بود .
سنگ های دورنش راکه میبینم یاد مشکلات زندگی ام می افتم جالب بود رودخانه را میگویم با قدرت تمام سنگ هارا کنار میزدواز آنها عبور میکرد.
به گل هایی که کنارش روییده بودند نگاهی انداختم،او به گل ها نیز حیاتی دوباره میبخشید امید میبخشید.راستی!!! رودخانه چقدردلش بزرگ است چقدر بخشنده است بیشمار ماهی بزرگ و کوچک،زشت وزیبا رادر خود جای داده.حالا میتوان گفت:انسان نمادی از رودخانه است.
با خود اندیشیدم که آیا این رودخانه خشک می شود؟ بعداز مدتی با خود گفتم:آری امااین خشکی بی ثمر نبوده درست است عمرش روزی به پایان میرسد اما بخشندگی،مهربانی و مبارزه با سد های مقابلش هیچگاه فراموش نمی شود بلکه راهنمای زندگی ما انسان ها میشود که اگرروزی عمرمان به پایان رسید با نامی ماندگار چشم از این جهان ببندیم.
نویسنده:الهه حاتمی
کلاس:نهم مدرسه:عصمت اردل
موضوع : اذان
رضا سلیمی نهم یک دبیرستان غیر دولتی اندیشه
زنگ انشا
موضوع:زنگ انشا
درزنگ انشا تمام چیزهایی که دیده ایم یا شنیده ایم رادرقالب یک موضوع یاداشت می کنیم.
من دوست دارم در زنگ انشا معلم به تمام نکات ودستورزبان های درسی مانند ان که هر انشا از سه بخش مقدمه 'بدنه (تنه) ونتیجه گیری تشکیل شده است اشاره کند.
به نظر من کلاس هم باید مانند انشا باشد وبه سه قسمت اصلی تقسیم شده باشد معلم در اول کلاس توضیحی درباره ی درس دهد بعد ازروی کتاب درسی؛ درس را مطالعه کنیم ودر اخر از درس نتیجه گیری کنیم یعنی انشایی بنویسیم که در ان نکات درسی را رعایت شده ودر میان قسمت ها یک لطیفه یا حکایت بیان شود.
پس هر کلاس انشا هم مانند هر انشا مقدمه' بدنه (تنه) ونتیجه گیری دارد.
متین نعمتی (هشتم ۳)دبیرستان یادگاری
موضوع انشای نوبت دوم نهم
عزیزانم نوشتن انشا سر جلسه امتحان بسیار ساده است اگر شما این چهار چوبه کاری را رعایت کنید
1-موضوع مورد نظر را با توجه به علاقه واطلاعات خودتان انتخاب کنید.در برگه پیش نویس در مورد موضوع هرچه می دانید بنویسید ،هر چه به ذهنتان می رسد بدون نظم ،پراکنده بدون مقدمه و نتیجه و... بعد از اتمام ، آن را بخوانید و شروع به ویرایش و اصلاح آن کنید .
حالانوبت به انتقال مطالب به برگه اصلی می رسد در برگه امتحان باید مقررات مربوط به نگارش را کاملا رعایت کنید.
مثلا اگر موضوع نیاز به مقدمه ونتیجه ندارد نیازی نیست مقدمه و نتیجه بنویسید بسیاری از موضوعات نیاز به مقدمه ونتیجه ندارد (البته این نطر بنده است و ممکن است دبیر شما نظرش غیر ازاین باشد.)
2 - در نوشتن انشا استفاده از آرایه های ادبی مانند تشخیص ، تلمیح و تضمین به زیبایی و غنی سازی نوشته تان کمک می کند.
3- بچه های عزیز شکل ظاهری نوشته در برگه امتحاناهمیت فوق العاده دارد به همین دلیل رعایت بند نویسی ،فرورفتگی ها ،حاشیه بندی و استفاده درست و صحیح علائم نگارشی بسیار مهم است .
4 - جمله بندی صحیح و کاربرد درست افعال یکی دیگر از ارکان مهم انشا نویسی است.
و هر آنچه شما می دانید
با آرزوی بهترین ها برای شما
ادامه دارد
زمستان
lموضوع : پاییز
و برگ هاي ريخته بر زمين زير پايش خرد خواهد شد جوري كه تو ميتواني صداي خش خش برگها را به وضوح بشنوي، شايدنام پاييز را كه بياورم او ديگر هيچ چيز نشنود جزء صداي نم نم باران
آري پاييز خود انبوهي است از واژه ها و من هميشه ميترسيدم به او بر بخورد كه توصيفش ميكنيم كه آن چه را كه بايد با گوشت و پوست و احساس خود حس كنيم گفتني نخواهد بود!
اصلاً رسمش نيست كه تو بگويي و ديگران بشنوند
پاييز را بايد نفس كشيد پاييز را بايد لمس كرد!
پاييز را بايد.....
نویسنده :آتنا اژدری
نام دبیر : خانم اسدی
شهر تهران
مدرسه حضرت زينب(س)
پرواز بدون بال
موضوع : پرواز بدون بال
چـشـم هـایـم بـر روی هـم مـیـگـذارم و آرام بـر بـال خـیـال بـه سـمـت آسـمـان پـرواز مـیـکـنـم. نـسـیـم خـنـک صـورتـم را نـوازش مـیـ کـنـد، و رطـوبـت ابـر هـا دسـت هـای گـشـوده ام را خـیـس مـیکـنـنـد.
نـگـاهـی بـه خـودم مـی انـدازم کـه بـی بـال پـرواز مـیـکـنـم و در اوج آسـمـان هـا بـه گـردش مـیـپـردازم.
خـیـالـم هـمـچـون بـالـی مـرا بـه هـر سـو کـه مـیـخـواهـم مـیـبـرد؛ گـاه گـاهـی به نـقـطـه ای سـبـز و زیـبـا.. گـاه گـاهـی بـه سـمـت صـحـرای خـشـک و سـوزان و مـن شـاد و خـوش حـال از سـفـر خـیـالـی ام بـا بـال هـای نـامرىٔـی ..
پـرنـدگـان بـا بـال هـایـشـان راحـت پـرواز مـیـ کـنـنـد امّـا زود خـسـتـه مـیـشـونـد امّـا مـن بی بال خـسـتـه نـمـیـشـوم و هـر وقـت کـه بـخـواهـم کـه بـخـواهـم مـتـوقـف مـیـشـوم و هـر وقـت بـخـواهـم شـروع مـیـکـنـم .
بـا خـیالـم پـرنـده ای سـبـک بـال مـیـشـوم در ژرفـای آسـمـان، بـا خـیـالـم پـروانـه ای رنـگـارنـگ مـیـشـوم بـر لـطـافـت گـل هـا و بـا خـیـالـم سـنـجـاقـک شـفـافـی مـیـشـوم بـر زلـالـی آب و طـعـم خـش پـرواز را مـیـچـشـم؛ خـــدایـا چـقـدخـوش بـخـتم بـا بـال خـیالـم
نویسنده : نامشخص