در نماز خم ابروی تو با یاد آمد/حالتی رفت که محراب به فریاد امد

چه کنم در وادی غربت,که غم یاد یار است و درمان نیست. و چه لبخند زیبایی که حتی با غم او بر انگیخته می شود. نیست کلمه ای که تورا درخیالم رسم کنم اگر هم باشد,توانش نیست,چرا که حسن رویت چنان مستم کند که پیش از شناخت خود,در پیچ و خم زلف تو شعر می شوم.شاید نقض کند (من عرف نفسه قد عرف ربه). اما چه می شود کرد ارجحیت خیالت بر نفس خود را که نمی شود انکار کرد.

جن و انس و اغیار در تسبیحند,چه باشد که تسبیح تو را نگویم ساقیا ما که ز شراب جانانه تو مستیم. مست شراب رویت نه چوبسیاری  مست سوا و غیرت. یا آنانی که سرخوش از دار فانی خوشبختی را درست معنا نکرده اند. مگر خودت این گنجینه را دور از چشم هرکس نیافریدی و از جلای روحت به نطفه علقه تزریق نکردی؟ پس چه باشد این همه گستاخی که دراوست.

ما ز بالاییم و بالا می رویم,حتی تصور فوران شرم بعضی ها در یوم الحساب فکرم را پاره پاره می کند. ای نیست هست حزن رویم از حسن رویت هست شاید,خلوص عشقم را میریزم به پایت. چرا که رسم عاشقی مست بودن را می طلبد. چون زنخندانت در زلفم مجسم می شود,چشم تار و دهان پر از حرفم لال می شود,چرا که با دهان پر نمی شود حرف زد.

با تو همه چیز هیچ است و بی تو همه چیز هیچ. هرکه تورا دارد چه فقیر است و بی نیاز و هرکه تو ندارد چه مستمند.

صدای کفشهایت که به کوچه مغزم می رسدغم هایم  را به یغما می برد و هرچه هست در اطراف چون کارد به استخوان و بغض بر گلو . حتی محراب در وصف تو فریاد زنان بی جان می شود. کوه از ناتوانی مخروب است و خورشید تار,چه کنم که قرعه کار به نام من دیوانه زدند. همه که می دانند (لا یکلف الله نفسا الا وسعها). چه چیز است که مرا انقدر شایسته کرده است که از کوه,کوه تر و از خورشید درخشان تر می درخشم؟ پس چگونه است فکرت فکرم را می رباید که در هنگام نماز خم ابرویت محراب من می شود و خیالت سجاده ام. گرچه اشرف مخلوقاتم نامیدی,اما در مقابل تو هیچ هم نیستم چه برسد به هیچ و لا ریب فیه.

جام شرابم لبریز از می خیالت و این همه گستاخی بی شک تعارض بر انگیزند. اشرف مخلوقات بودنم در مقابل تو چیزی نیست. باشد که در وادی فانی تسبیح گویت باشیم چرا که حتی مرغ تسبیح گوی است و ما خاموش...

نویسنده : مهران قاسمی 

سوم تجربی استعدادهای درخشان 

سقز استان کردستان