انشایی با موضوع گذر رودخانه از دانش آموز پایه نهم مدرسه یادگاری (امیر حسین قنبریان)
به نام خدا
گذر رودخانه
سنگ داشت به بخت و اقبالش فکر میکرد.
آخر یک سنگ کوچک، وسط رود خانه ای خشک. این چه اقبالی است که من دارم؛ از این همه سنگ در زمین من باید اینجا باشم؛ آخر چرا؟!؟ چرا باید وسط این برهوت گرم و بی آب تنها باشم.
آنقدر سنگ کوچک بود که جریان یک رود کوچک آن را حرکت میداد.
امیر حسین فنبریان کلاس نهم 2 دبیرستان غیر انتفایی یادگاری شهرکرد
صبح شده بود ولی هنوز آفتاب به من نرسیده بود، انگار داشتم به سمت یک گلولهی گلی میرفتم، کمی دقت کردم؛ نه انگار اون داشت به سمت من می اومد. یک سوسک سیاه داشت با پاهای عقبش گلوله رو قل میداد، جلو اومد تا از روم رد شد. وقتی ازم عبور کرد فهمیدم بهش چسبیده بودم، دنیا داشت دور سرم میچرخید، هر از چند گاهی پای سوسک به سرم میخورد. مسیرمان مسیر رود خشک شده بود، حس کردم صدای آب رو میشنوم؛ صدای شرشرش را؛ هنوز آب به ما نرسیده بود، موضوع را با سوسک در میان گذاشتم.
وقتی از موضوع مطلع شد گلوله را ول کرد و رفت. چند ثانیه ای نشد که آب به ما رسید و آن را متلاشی کرد . من در کنار رودخانه به گل نشسته بودم می ترسیدم بعد از تمام شدن آب باز هم در این برهوت بمانم.
خیلی خوشحال شدم انگار قطره ای به کمکم آمده بود، او مرا هل داد تا به آب افتادم ما چند روز در راه بودیم تا به برکه پایین دشت برسیم، در مسیر من شاهد معجزات آب بودم؛ آب در زمین نفوذ میکرد و جوانه ها میروییدند، جوانه هایی که تغذیه جانوران دیگر میشدند؛ کمی جلوتر گله ای از حیوانات به سمت رود حمله ور شدند تا آب بخورند.
و چیزی که هیچ وقت فراموش نمی کنم، صدای برخورد آب به سنگ های بزرگ، صدایی بسیار زیبا، صدایی که هیچ وقت فراموش نمیکنم.