انشای 20
انشای 20 نمونه انشاهای دانش آموزان استان چهار محال وبختیاری 
قالب وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

عصریک جمعه ی دلگیر دلم گفت که بگویم بنویسم که چرا

عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده است؟

بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟

چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟

عصر این جمعه دیگر وجود تو کنار دل هر بی دل آشفته شود حس!

کجایی گل نرگس؟

 

 

می نویسم نامه ای به مولایمان

از:دل کوچک من

به:بزرگی آقا امام زمان(عج)

سلام امام من مولای من سرور من و ای که جانم به فدایت

مولای من من شما راندیده ام ولی می شناسمتان.                               شما مرا دیده اید و میشناسیدم.

پس از قبل آشنایی کامل با یکدیگر داریم ولی باهم هم صحبت نشده ایم.

بزرگترین آرزوی من هم صحبتی باشما ودیدن روی ماه شماست وسپس در کنار شما بودن وجنگیدن با تمام کفر ویار و یاور مظلومان بودن.امام من اگر بی هرکس بتوانم زندگی کنم بی چهار چیز         نمی توانم:

1-خداوند بزرگ و حق تعالی

2-عشق امام حسین(ع)

3-قرآن و نماز

4-وجود مبارک شما

امام من آرزوی دوم من این است که تکالیف و واجبات اولیه دین

رارعایت کنم چون اگر رعایت نکنم چگونه به شما برسم؟

آرزوی بعد من سلامتی پدر و مادرهاست چون بچه ها آنهارا خیلی دوست دارند وبعد از آن موفقیت دانش آموزان در درس هاست و از همه مهم تر احترام به پدر و مادر.

امادعای آخر:

یامهدی ادرکنی

سید پوریا حسینی دانش آموز پایه دوم راهنمایی رسالت چالش تر

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 19:19 ] [ قربانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

باسلام به شما خوبان
هدف از راه اندازی این وبلاگ ارایه ونمایش توانمندی های نوقلمان این مرز وبوم است باارسال نوشته های خوب وقشنگتون به جمع مابپیوندید.
عبدالله قربانی مدیر وبلاگ
-به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم


سهراب
امکانات وب