انشای 20
انشای 20 نمونه انشاهای دانش آموزان استان چهار محال وبختیاری 
قالب وبلاگ
توضیحات دروس وبسیاری برنامه های مفید دیگر را در سایت زیر دنبال کنید.

http://ghorbani527.blogfa.com/

[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 12:5 ] [ قربانی ]
[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 10:58 ] [ قربانی ]
اگر می توانستید از چیزی فرار کنید از چه چیز و چرا فرار می کردید اگرمی ثوانستم فرار کنم از گناهان پیشین خود فرار می کردم چون هر روز که بزرگتر می شوم به اشتباهات پیشین خود پی می برم. هر بار که به یاد ان ها می افتم وجدانم به عذاب می اید و شب ها نمی توانم بخوابم. با وجود این که دیگر کار های خود را رها کرده ام باز هم هر روز وهر روز دارم از خجالت اب می شوم.هر موقع ای که به چهرهی ان ها یی که بدی کرده ام نگاه می کنم دوست دارم زمین دهان باز کند و من در ان فرو روم ودیگر به چهره ی ان ها نگاه نکنم. اما وقتی به کسی خوبی می کنم و به فقیری صدقه ای می دهم دلم احساس خوبی می کند و فکر می کنم که دارم بدی های پیشینم را تلافی می کنم و از خدای یگانه ام متشکرم که این فرصت خوب را در اختیار من قرار داده که این کار ها را جبران کنم و با خود پیمان بسته ام که دیگر از این کار های خطا و اشتباه در زندگی خود جای تنگی هم ندهم و همیشه قلب خود را پاک نگه دارم
[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 18:49 ] [ قربانی ]
نمونه سوالات انشا نوبت اول

پیشنهادی گروه استان چ ب


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 12:53 ] [ قربانی ]
مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده ی عشق
آفریننده ماست

مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 0:22 ] [ قربانی ]
«به نام خدا» نمونه سؤالات پیشنهادی آزمون درس :انشاوآیین نگارش فارسی   تعداد سوالات :      تعداد صفحات :       شماره صفحه:      پایه ی : دوم راهنمایی ،            گروه آموزشی ادبیّات راهنمایی استان چهارمحال وبختیاری    آذر ماه سال1390  

سوالات در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 0:1 ] [ قربانی ]


توصيف وضعيت موجود و بيان مسئله:

انشا واژه اي كه همواره فكر مرا به خود مشغول مي كرد. آن وقت ها كه هنوز دانش آموز دوره ي ابتدايي بودم، نمي توانستم انشاي خوبي بنويسم. تمام هم و غمم در ساعت انشا اين بود كه چه بنويسم تا هم معلم از آن راضي باشد و هم نزد بچه ها شرمنده نشوم. روزي از دبير پرسيدم: انشا چيست و چه طور نوشته مي شود؟ دبير جواب داد: انشا ،انشائه ديگه! آنچه مي نويسي. بعد هم گفت: خوب بنويس ،قلم خوردگي نباشه ،نقطه را بگذار، حاشيه را رعايت كن و … پاسخ او مرا قانع نكرد. دلم مي خواست راه و روش نوشتن انشا را خوب ياد بگيرم تا حاصل فكر و زحمتم را در كلاس بخوانم ،نه اين كه مثل اكثر بچه ها والدينم زحمت نوشتن انشا را برايم بكشند و هنگام قرائت آن در كلاس از عهده ي تلفظ كلمات سخت عاجز بمانم و معلم باز هم بگويد: بهتر است زنگ انشا پدرتان را هم بياوريد. بنابراين از ديگران سؤال كردم اما راهنمايي هاي آنها نيز مرا به نتيجه نرساند. تا اين كه بعد از ده سال داستان نويسي فهميدم كه انشا چيست و چه طور نوشته مي شود. بعد خيالم راحت شد. و اما زماني كه به عنوان معلم انشا در كلاس سوم راهنمايي مدرسه ي عاشورا حضور يافتم، پي بردم دانش آموزان هنوز با مشكلات و دغدغه هاي زيادي روبرو هستند. هر جلسه چند نفر پيدا مي شدند كه انشا ننوشته بودند، بعضي هم از كتابي كپي كرده بودند، انشاي برخي ديگر نيز از نوشته هاي دانش آموزان دوره ي ابتدايي هم ضعيف تر بود. اغلب آنها با اصول و فنون انشانويسي آشنا نبوده و حتي قادر نبودند يك صحنه يا منظره را توصيف كنند. هيچ يك از دانش آموزان كلاس فوق با مراحل شكل گيري انشا آشنا نبوده و بدون داشتن طرح و رعايت اصول انشا نويسي شروع به نوشتن مي كنند و ناگفته معلوم است كه بعد از نوشتن مقدمه هاي هميشگي كه آنرا حفظ نموده اند از ادامه ي راه عاجز هستند.

گردآوري اطلاعات (شواهد 1):

اين وضعيت براي من و دانش آموزان خوشايند نبود . تصميم گرفتم با استفاده از تجاربي كه در زمينه ي نويسندگي داشتم ،تغيير و تحولي دركلاس انشا ايجاد نمايم و باعث بهبود و تقويت انشا نويسي دانش آموزان شوم . به همين خاطر در يكي از جلسات انشا كه باز هم تعداي از دانش آموزان تكليف انشاي خود را آماده نكرده بودند و انشاي بعضي را والدينشان نوشته بودند ،تصميم گرفتم تا به آنها فن انشانويسي را بياموزم. لحظه اي به چهره ي تك تك آنها نگاه كردم و گفتم: بچه ها دوست داريد انشانويسي را خوب ياد بگيريد تا حاصل فكر و زحمت خودتان را بنويسيد؟ با اشتياق جواب مثبت دادند. چند دقيقه اي به سكوت گذشت سپس گفتم: ابتدا مي خواهم نظرتان را در مورد عدم توانايي دانش آموزان در نوشتن انشا بيان كنيد به همين منظور به صورت خصوصي و با علاقه و صرف وقت كافي از تك تك دانش آموزان سؤال كردم. بعضي با اشتياق جواب دادند . برخي به فكر فرو رفتند و چند نفر هم با بي علاقگي جواب هاي متناقص دادند كه خلاصه ي پاسخ هاي آنها به شرح زير است:

معلم ها روش انشا نويسي را به ما آموزش نداده اند.

عدم توجه مسؤولين اعم از دبير ،مدير و مسؤولين رده بالا به درس انشا

نبودن كتاب مناسب كه راهنماي ما در نوشتن انشا باشد

شرايط آسان قبولي در درس انشا

استفاده از دبيران ناآشنا و غير متخصص

اغلب دبيران روش درست انشانويسي را نمي دانند

با اين كه احساس مي كردم پاسخ آنها صحيح است ولي براي اطمينان كافي و جمع آوري اطلاعات گسترده تصميم گرفتم تا از نظرات صاحب نظران و منابع موثق نيز براي يافتن راه حل مناسب استفاده كنم.

گردآوري اطلاعات (شواهد 1):

براي اين كه اطلاعات جامع تري در مورد عدم توانايي دانش آموزان در زمينه ي انشا نويسي كسب نمايم ، تصميم گرفتم تا موضوع را با همكاران و دوستان نويسنده هم در ميان بگذارم به همين خاطر به محل كار و منزل آنها مراجعه و در خصوص عدم توانايي دانش آموزان در نوشتن انشا با آنها به بحث و تبادل نظر پرداخته نظريات سودمند و سازنده اي آنها را يادداشت كردم . پرسش نامه اي تنظيم نموده و بين همكاران توزيع كردم با جمع آوري پاسخ آنها به تدريج اطلاعات جامع و گسترده اي در خصوص معضلات انشانويسي در مدارس كسب كردم كه راه را براي انتخاب راه حل مناسب فراهم نمود .بعد از بحث و شور با همكاران ، صاحب نظران فن و مطالعه كتب متعدد ،اطلاعات حاصل مورد تجزيه و تحليل قرار گرفت .نقايص و ضعف هاي تدريس انشا مشخص و راه كارهايي براي بهبود و تقويت انشانويسي دانش آموزان پيدا كردم.

خلاصه يافته هاي حاصل از تجزيه و تحليل اطلاعات به شرح زير است:

مسلط نبودن خود معلم به نوشتن انشا

عدم آموزش صحيح انشانويسي به دانش آموزان

عدم توجه جدي مسؤولين به اين درس

استفاده از دبيران غيرمتخصص

عدم آموزش انواع گونه هاي ادبي

عدم آگاهي معلمان از مراحل شكل گيري انشا

كمبود وقت براي تدريس

عدم وجود كتاب مناسب و مستقل

عدم وجود معيارهاي مناسب براي ارزشيابي

انتخاب راه حل موقتي:

بعد از تجزيه و تحليل اطلاعات و بحث و شور با صاحب نظران براساس شواهد موجود و جمع آوري اطلاعات گسترده از منابع مختلف راه كارهاي زيادي براي آموزش و تقويت انشانويسي دانش آموزان ارائه شد .تصميم گرفتم از ميان اين راه ها آموزش خاطره نويسي را انتخاب و اگر نتايج خوبي داشت ادامه دهم .براي شروع كار در اولين جلسه يكي از خاطرات خود را خواندم . دانش آموزان مشتاقانه گوش كردند در پايان مرا تشويق كردند انگار سال ها بودكه در انتظار چنين لحظه اي بودند تا دبيري بيايد و نوشته ي خود را بخواند تا در عمل با يكي از آفرينش هاي ادبي آشنا شوند سپس يكي از دانش آموزان خاطره خود را قرائت نمود و دانش آموزان ديگر نوشته ي او را نقد و بررسي كردند و من در پايان نظرات آنها را جمع آوري كرده و نقايص موجود را رفع كردم .چند جلسه بعد ،فراخوان مسابقه خاطره نويسي را در تابلو اعلانات مدرسه نصب كردم و جوايز را هم تعيين كردم. همه دوست داشتند در مسابقه شركت كنند . مدير مدرسه و همكاران رضايت خود را اعلام كردند و طي مراسمي به برگزيدگان مسابقه جوايزي اهدا شد به تدريج دانش آموزان در نوشتن مهارت پيدا كردند و ديگر اظهار ناتواني نمي كردند و روح اميد و نشاط در كلاس انشا پديد آمد. با اين كه از نوشته هاي دانش آموزان و رضايت مدير و همكاران معلوم بود كه تغيير و تحولي در آموزش انشا پديد آمده است ولي براي اين كه مشخص شود راه كار اجرا شده تا چه حد در آموزش مؤثر بوده است، تصميم گرفتم درباره ي عملكرد خود اطلاعات عيني تري جمع آوري كنم به همين منظور ضمن هماهنگي با مدير راه هايي را براي اطلاع از نتايج كار پيش بيني كرديم

نظرخواهي كتبي از دانش آموزان و اوليا

مقايسه نمرات دانش آموزان در انشا

مقايسه نوشته هاي دانش آموزان قبل و بعد از آموزش

مقايسه نوشته هاي دانش آموزان كلاس فوق با كلاس هاي ديگر

شواهد جمع آوري شده ، نوشته هاي دانش آموزان ، نمرات آنها و رضايت اوليا و همكاران و مدير نشان داد كه راه پيشنهادي مؤثر و مفيد بوده است .

تجديد نظر در روش انجام شده :

با جمع آوري اطلاعات گسترده در مورد نتايج كار و با توجه به انتقادات و پيشنهادهاي سازنده ي همكاران تلاش كرديم تا بعضي از ضعف هاي موجود در اين روش را از بين ببريم . از گروه هاي آموزشي شهرستان ،استان و وزارت متبوع خواستيم تا درباره ي كار ما اظهار نظر نمايند. اغلب آنها از روش به كار گرفته شده اظهار رضايت كردند.

نتايج :

با اجراي اين روش دانش آموزان و همكاران با اصول انشا نويسي و مراحل شكل گيري آن آشنا شدند ووالدين دانش آموزان از پيشرفت كيفي فرزندان خود در درس انشا با ارسال نامه اظهار رضايت نمودند. با قرائت نوشته ي معلم و آثار نويسندگان بزرگ به رونق كلاس انشا افزوده شد دانش آموزان با فوايد انشانويسي آشنا شدند.


عطا كوسلي-بندرتركمن

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 22:56 ] [ قربانی ]

ساعت

در کلاس ما در مدرسه­­­­ ی راهنمایی جابر­بن حیان یک ساعت بالای دیوار نشسته است ، او نظاره گر ماست گاهی که در کلاس نشسته­ ام احساس می کنم به ما خیره شده است ما از درس خسته ایم ولی او به ما دهن کجی می کند که من بالاتر از همه شما نشسته­ ام اما به قول شاعر:

دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست

روی دریا خس نشیند قعر دریا گوهر است

ساعت تند و تند در زنگ انشا می­گذرد ولی در زنگ درس های دشوار ساعت پایش را روی ترمز می گذارد و آرام آرام حرکت می کند انگار محیط اطرافش را نگاه می کند و موزیک گوش می دهد و حرکت می کند تا از زمان لذّت ببرد ولی از بچه ها چه  حرصی در می آورد.

نوری که از پنجره به اتاق می تابد پرتو نارنجی رنگ ساعت خوشحال می شود ، این را  از نگاه او می توان فهمید چون بچه­ هابا سر و صدا و کوبیدن پای خود به زمین و کیف­هایشان به میز کلاس را پر از هیاهو و اشتیاق می­کنند که تنهایی ساعت پس از شب تاریک به پایان می رسد. او می خواهد بگوید من هم هستم ولی هرچه داد می زند صدای او را کسی نمی شنود ، چنگ صدای او مانند جنگ شمشیر های رزم آوران قدیم انعکاس پیدا کرده و به خودش برمی­گردد و ناراحت و افسرده بقیه روز را فقط مشغول بازی با عقربه هایش می­شود. بگذریم... ولی آنقدر ها هم ساعت بدی نیست وقتی عقربه هایش آرام آرام به زنگ تفریح نزدیک می­شود . ساعت هم اِنگار مثل خورشید پرتو نورانیش را به روی صورت بچه­ها نقش­ می زند. نقش نقشه ساعت" نقش و لبخند دلنشین بچه­ ها و نقاشی نیمه کاره زنگ هنر و نقوش زیبای عقربه های ساعت و قشنگی چهره بچه­ ها و صدای خوش زنگ مرا از خواب نقشه ساعت و انشای خودم بیدار می کند ، به راستی من عاشق زنگ ادبیاتم ، انشای ادبیات و شعر های آن.

سید حسام الدین موسوی       کلاس 6/3


[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 22:4 ] [ قربانی ]
هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.
حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود..
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری میکند



[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 10:19 ] [ قربانی ]

شبی برفی بود. دانه های بلورین برف، هم چون مسافرانی در باد سفر نه چندان طولانی خویش را از مبدا ابر های تیره و تاریک به زمین طی میکردند. کمی بعد زمین رخت سپید بر تن کرده و سپید پوش شد.

     دانه های برف نیز از این که زمین برای آن ها مانند مادری مهربان آغوش گسترانده بود خوش حال شدند.بچه ها هم برای شنیدن خبر تعطیلی بی تابی میکردند ، ولی خود را از بازی با برف محروم نمی دانستند. آان شب تاریک با بارش برف تبدیل به منظره ای زیبا از دانه های سفید و خجالتی برف شده بود.

     در آن شب ماه که چراغ راه شب و در شب بسیار زیبا، درخشان و سفید است از زییبایی و درخشش  دانه های بلورین بزف جذابیت و زیبایی دوچندان یافته بود  و ابر ها هم مانند پدرانی دل سوز و مهربان خود را برای مقابله  با خورشید صبح روز بعد آماده میکردند تا فرزندانشان در آسایش بمانند،ولی امان از دست این باد، همان بادی که ابر ها را به این طرف آورده بود، رابطه ی پدر و  فرزند را خراب می کرد ، خوب دیگر، باد آورده را باد می برد.

     آن شب دیگر شب نبود ، بیشتر بچه ها مانند پرندگانی که تازه طعم لذت بخش آزادی را چشیده اند  در ان شب برفی در حال جنبش و تکاپو بودند. پدران و مادران هم برای خرسندکردن دل فرزندانشان به تماشای خبر های شبانه ی تلویزیون نشسته بودند، تا با شنیدن خبر تعطیلی از آن شب برفی لذت بیشتری ببرند، گویی خود کودکند،آری آنان همان بچه های دیروزند .

اما اگر تعطیل نمی شد چه! این ها بودند پاره ای از زیبایی های یک شب برفی در اسفند ماه سال 1389 .

 علی نصیری                       کلاس دوم راهنمایی

[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 23:4 ] [ قربانی ]
آفرین جان آفرین پاک را                   آن که جان بخشید و ایمان خاک را

شعری از قیصر امین پور

پيش از اين­ها فکر مي­کردم، خدا

خانه­ اي دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاهِ قصّه­ ها

خشتي از الماس، خشتي از طلا

پايه­ هاي بُرجش از عاج و بلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه، برقِ کوچکي از تاج او

هر ستاره، پولکي از تاج او

اطلسِ پيراهن او، آسمان

نقش روي دامن او، کهکشان

رعد و برقِ شب، طنينِ خنده­اش

سيل و طوفان، نعره­ی توفنده­اش

 دکمه­ ي پيراهنِ او، آفتاب

برقِ تيغِ خنجرِ او، ماهتاب

هيچ­کس از جاي او آگاه نيست

هيچ­کس را در حضورش راه نيست

پيش از اين­ها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا، بي رحم بود و خشمگين

خانه­ اش در آسمان، دور از زمين

بود، امّا در ميان ما، نبود

مهربان و ساده و زيبا، نبود

در دلِ او دوستي جايي نداشت

مهرباني، هيچ معنايي نداشت

هرچه مي­پرسيدم ازخود، از خدا

از زمين، از آسمان، از ابرها

زود مي­گفتند: اين کار خداست

پرس­وجو از کارِ او، کاري خطاست

هر چه می­پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، ... کورت می­کند

تا شوی نزدیک، ... دورت می­کند

کج گشودی دست، سنگت می­کند

کج نهادی پای، لنگت می­کند

تا خطا کردی، عذابت می­کند

در میان آتش، آبت می­کند

با همین قصّه، دلم مشغول بود

خواب­هایم، خوابِ دیو و غول بود

خواب می­دیدم که غرقِ آتشم

در دهانِ شعله­هایِ سرکشم

در دهانِ اژدهایی خشمگین

بر سرم، بارانِ گرزِ آتشین

محو می­شد نعره­هایم بی­صدا

در طنینِ خنده­یِ خشمِ خدا ...

نیتِ من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشمِ خدا

هرچه می­کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردنِ یک درس بود

مثلِ تمرینِ حساب و هندسه

مثلِ تنبیهِ مدیرِ مدرسه

تلخ، مثلِ خنده­ای بی­حوصله

سخت، مثلِ حلّ صدها مسأله

مثلِ تکلیفِ ریاضی، سخت بود

مثلِ صرفِ فعلِ ماضی، سخت بود

تا که یک شب، دست در دست پدر

راه افتادم به قصدِ یک سفر

در میانِ راه در یک روستا

خانه­ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر! این­جا کجاست؟

گفت: این­جا خانه­ی خوبِ خداست

گفت: این­جا می­شود یک لحظه ماند

گوشه­ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست­و رویی تازه کرد

با دلِ خود گفت­وگویی تازه کرد

گفتمش: پس آن خدای خشمگین،

خانه­اش این­جاست؟ این­جا در زمین؟

گفت: آری، خانه­ی او بی­ریاست

فرش­هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی­کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادتِ او نیست خشم و دشمنی

نامِ او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی­های اوست

حالتی از مهربانی­های اوست

قهرِ او، از آشتی شیرین­تر است

مثلِ قهرِ مهربانِ مادر است

دوستی را، دوست معنا می­دهد

قهر هم، با دوست معنا می­دهد

هیچ­کس با دشمن خود، قهر نیست

قهریِ او هم، نشانِ دوستی است

تازه فهمیدم، خدایم این خداست

این خدایِ مهربان و آشناست

دوستی از من به من، نزدیک­تر

از رگ گردن، به من نزدیک­تر

آن خدای پیش از این را، باد برد

نامِ او را هم، دلم از یاد برد

آن خدا، مثلِ خیال و خواب بود

چون حبابی، نقش روی آب بود 

می­توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم، دوست، پاک و بی­ریا

می­توان، با این خدا پرواز کرد

سفره­ی دل را برایش باز کرد

می­توان درباره­ی گل، حرف زد

صاف و ساده، مثلِ بلبل، حرف زد

چکه چکه، مثل باران راز گفت

با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می­توان با او، صمیمی حرف زد

مثلِ یارانِ قدیمی، حرف زد

می­توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبایِ سکوت، آواز خواند

می­توان مثلِ علف­ها، حرف زد

با زبانی، بی­الفبا حرف زد

می­توان درباره­ی هر چیز گفت

می­توان شعری خیال­انگیز گفت

مثلِ این شعرِ روان و آشنا

«پیش از این ها فکر می کردم خدا».


- قیصر امین پور شاعر، ادیب و فارسى پژوه متولد ، 1338 گتوند خوزستان.

- ترك تحصیل از رشته دامپزشكى دانشگاه تهران 1357

- ترك تحصیل از رشته علوم اجتماعى دانشگاه تهران 1363

- اخذ دكتراى ادبیات فارسى از دانشگاه تهران با راهنمایى دكتر شفیعى كدكنى 1376

- تدریس در دانشگاه الزهرا 1367-70

- تدریس در دانشگاه تهران 1370

- دبیر شعر هفته نامه سروش 60-71

- سردبیر ماهنامه ادبى - هنرى سروش نوجوان 67-83

- عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسى

- برخى از آثار او عبارتند از: ظهر روز دهم (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) به قول پرستو (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) تنفس صبح، در كوچه آفتاب، منظومه روز دهم، توفان در پرانتز، بى بال پریدن، گلها همه آفتاب گردانند و...

- برنده تندیس مرغ آمین 1368

- برنده تندیس ماه طلایى (برگزیده شعر كودك و نوجوان 20 سال انقلاب)

[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 19:37 ] [ قربانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

باسلام به شما خوبان
هدف از راه اندازی این وبلاگ ارایه ونمایش توانمندی های نوقلمان این مرز وبوم است باارسال نوشته های خوب وقشنگتون به جمع مابپیوندید.
عبدالله قربانی مدیر وبلاگ
-به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم


سهراب
امکانات وب