X
تبلیغات
انشای 20

انشای 20
انشای 20 نمونه انشاهای دانش آموزان استان چهار محال وبختیاری 
قالب وبلاگ
[ سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 ] [ 14:10 ] [ قربانی ]
توضیحات دروس وبسیاری برنامه های مفید دیگر را در سایت زیر دنبال کنید.

http://ghorbani527.blogfa.com/

[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 12:5 ] [ قربانی ]

1024x768

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

استان چهارمحال و بختياري

استان چهارمحال و بختیاری با مساحتی برابر 16332 کیلومتر مربع بیست و دومین استان از نظر مساحت محسوب می شود و در بین رشته کوههای مرتفع زاگرس واقع شده ، حدود جغرافیایی آن بدین شرح است از شمال به مشرق با استان اصفهان و از مغرب به استان خوزستان از جنوب به استان کهکیلویه و بویراحمد و از سمت شمال غرب به استان لرستان محدود می شود .

جمعیت استان در سال 1390 حدود 900000 نفر اعلام شده که در شهرستان های شهرکرد ، بروجن ، فارسان ، اردل ، کیار ، لردگان ، کوهرنگ و بن زندگی می کنند . زبان آنها در 5 شهرستان علاوه بر فارسی ، لری و در دو شهرستان علاوه بر فارسی ، ترکی و در دو شهرستان فارسی با لهجه ی خاص    می باشد. مرکز این استان شهرکرد است که با ارتفاع 2070 متر ارتفاع از سطح دریا مرتفع ترین مرکز استان و به بام ایران معروف است این استان در سال 1352 از فرمانداری کل به استانداری ارتقا پیدا کرد . نام چهارمحال و بختیاری اشاره به دو بخش چهارمحال و منطقه ی بختیاری است . منطقه ی چهارمحال بخش روستانشین میان اصفهان و منطقه ایل نشین بختیاری است . محال جمع مکسر کلمه ی محل و به معنی ناحیه و مکان است و چهارمحال یعنی 4 ناحیه که عبارت است از لار ، کیار ، میزدج و گندمان است که لار و کیار است که در شهرستان شهرکرد و میزدج در شهرستان فارسان و گندمان در شهرستان بروجن واقع شده است . منطقه ی بختیاری هم از دیرباز تاکنون کوچ گاه ایل بزرگ بختیاری می باشد که شامل شهرستانهای کوهرنگ ، فارسان ، اردل و لردگان. استان چهارمحال و بختیاری به دلیل دارا بودن چراگاهها و آب فراوان كه حدود 10 % آب کشور را داراست یکی از قطب های مهم دامپروری و شیلات می باشد و در زمینه ی کشاورزی و باغداری نیز در سطح کشور مطرح است اما صنعت هم بعد از انقلاب در این استان از رونق خوبی برخوردار شده که می توان به صنایع فولاد شهرکرد ، فولاد فرخشهر ، فولاد بروجن ، ورقه ی خودروسازی چهارمحال و بروجن خودرو و سیمان شهرکرد ، سیمان پتروشیمی لردگان اشاره کرد. این استان دارای 16 قله ی مرتفع با ارتفاع بیش از 3500 متر می باشد. که بلندترین آن ها زردکوه بختیاری با ارتفاع بیش از 4222 متر است و دو رود مهم کارون و زاینده رود از آن سرچشمه می گیرند . از نقاط دیدنی استان می توان به غار یخی ، تونل کوهرنگ ، چشمه ی دیمه و دشت لاله در شهرستان کوهرنگ و غار سراب و پیره غار در شهرستان فارسان ، جنگل های بازفت در بازفت ، چشمه برم و آبشار آتشگاه در شهرستان لردگان و تالاب چغاخور ، چشمه سیاسرد ، امامزاده حمزه علی و پایتخت گز ایران بلداجی در شهرستان بروجن و پل زمان خان ، گرداب بن در شهرستان شهرکرد اشاره کرد . این استان از استان های سردسیر محسوب می شود و شهرکرد مرکز آن یکی از سردترین شهرهای کشور است چه بسا شاعر در این رابطه می گوید :

خوشا برف و خوشا سرمای دهکرد                   که سوزش لاله ها را در هم افسرد

بلورین چهره ها و مرمرین شاه                        کرفسین غنچه ها را بر هم افشرد

پیشینه زندگی در این استان به هزاره ی 6 قبل از میلاد بر می گردد.

شهرکرد در ایام قدیم به دهکرد معروف بوده است که با توجه به موقعیت طبیعی منطقه و چمن زار جنوبی دهکرد می توان حدس زد که عمدتاً مردمانش به کار دامپروری اشتغال داشته اند و شاید واژه ای کرد به معنی چوپان گله دار بوده و دهکرد به معنای محل سکونت کردان یا گله داران است و از باب دیگر املاک قریه دهکرد یا کردشير باریک که از نام سردار دیالمه معروف به کردشیر باریک که فرمانده ی این محال را عهده دار بوده گرفته شده و بعدها به دهکرد تغيير نام پيدا كرده است. اهالی شهرکرد از نژاد قدیم ایرانی هستند که قسمت عمده ی آنها را کردان یا گله داران مهاجر پارسی تشکیل می دهد و تعدادی هم مهاجرین قشقایی و عده ای هم از نژاد گیلک آماردان که یکی از نژادهای بومی شمال ایران است که در دوران صفویه به نام یاغی به قلعه دشتده واقع در 7 کیلومتری جنوب شهرکرد تبعید شده اند می باشند زبان مردم شهرکرد از اصیل ترین زبان های فارسی است که ريشه ی آن فارسی پهلوی است . دین اکثر مردم مسلمان شيعه اثنی عشری می باشد مردمان این شهر عموماً پرهیزگار ، زحمتکش ، قانع و در درستی ، صداقت و صحت عمل مشهورند و جزو دلیرترین سربازان لشگرها محسوب می شدند دهکرد دارای قلعه های متعددی بوده که هم اکنون تمامی آن هامخروبه و به صورت تپه یا چغاد باقی مانده اند می توان به تعدادی از آن ها اشاره کرد : قلعه ی رام اردشیر ، قلعه ی گودال چشمه ، قلعه ی دشتده ، قلعه ی اتابکان ، قلعه ی دتو و قراولی و شوره بومی از اماکن مقدس شهرکرد بقعه امامزادگان حکیمه و حلیمه خاتون اشاره کرد که در بافت قدیم شهرکرد واقع شده است. از دیگر بناهای تاریخی شهرکرد به مسجد اتابکان ،مسجد خان، مسجد نو ، سقاخانه ی ارباب میرزا ، مدرسه ملی ، گرمابه درب امامزاده و گرمابه خان ، پرهیزگار که موزه مردم شناسی شده مي نمايم و همچنین به اتاق آینه مي توان نام برد شهرکرد دارای 17 مزرعه است که کشاورزی در آن ها برقرار است در ضمن املاک شهرکرد به یازده پیله یا قسمت مساوی تقسیم شده اند مانند پیله ی خان ، پیله ی ارحیم ، پیله ی حاج مهدی و .... در همین قلعه ی کوچک که دهکرد یا شیر باریک نامیده می شده مردان بزرگ اهل سیاست ، علم و ادب ، پزشکی و هنرمند پرورش یافته که علیرغم شایستگی و معروفیت در سطح کشور در تاریخ ما کمتر اسامی آن ضبط و یاد شده است. كه در اينجا نام و ياد همگي آنها را گرامي مي داريم و تلاششان را پاس مي داريم .

 

تهيه كننده : دانيال حيدرزاده دهكردي

کلاس سوم ب دبیرستان غیر دولتی یادگاری شهرکرد


[ شنبه سی ام فروردین 1393 ] [ 10:2 ] [ قربانی ]
برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز


[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 1:7 ] [ قربانی ]
v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}

هرچه میخواهی از دل تنگت بگو

راستش نوشتن این انشا برای من سخت بود. من هیچ وقت این سوال را از خود نکرده بودم  و هرچیز هم در زندگیم میخواستم بهش رسیده بودم. ولی بعد از ساعت ها فکر به این نتیجه رسیدم که من پیشرفت در زندگیم را میخواهم . و مدتی هم برای اینکه درسم خوب نبود احساس پوچی بهم دست داده بود! و میگفتم من درآینده هیچی نمیشم و فقط شغلی که برای من میمونه اینه که برم تو لنج(کشتی باری) کار کنم. ولی کم کم این حس از وجودم رفت و گفتم من باید درس بخوانم کاره ایی بشم وتا کنون هم همین را پیش خودم میگویم ولی من واقعا پیشرفت در زندگیم را دوست دارم و اولین کاری که واقعا مصمم به انجامش هستم این است که بعد از اتمام درس هایم و پیدا کردن وقت آزاد قرآن را حفظ کنم چون بالاترین شخص در بهشت حافظ قرآن است. من در قدیم به خودم میگفتم ما که حال حوصله حفظ کردن قرآن را نداریم خوش به حال کسانی که حافظ اند اما پیش خودم گفتم آن دنیا زندگی جاودانه است تو سعی نداری تو زندگی جاودانه ات بهترین جا بروی بعد فهمیدم چه اشتباهی کردم و تصمیم گرفتم در اولین فرصت که زمان آزاد پیدا کردم شروع به حفظ کردن قرآن کنم .دومین گامی که میخواستم اجرا کنم و واقعا اجرا شد درس خواندم بود من قبل از اینکه کامپیوتر و تلفن همراهم همزان با هم خراب بشوند همش پای این دو بودم ولی بعد از آنکه خراب شدند تنها راهی که برای من باقی ماند درس خواندن بود که درس خواندم ودیدم چه چیزه ساده ایی است درس خواندن و من الکی پیش خودم درس خواندن را پیچیده کرده بودم. و فهمیدم که چقدر کامپیوتر ذهن را خسته میکند زیرا هرموقع من میروم پای کامپیوتر و بعد میخواهم درس بخوانم مغزم کشش ندارد اما وقتی اول درس میخوانم و بعد میروم پای کامپیوتر واقعا درس ها در روز بعد خوب وصحیح جواب میدم پس سعی کردم که زیاد پای کامپیوتر نروم.

امیرحسین چیلان دانش آموز پایه سوم راهنمایی  غیر دولتی یادگاری

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

[ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ] [ 11:7 ] [ قربانی ]

هر چه می خواهي از دل تنگت بگو" به راستی من دلم چه چیزی می خواست؟پول ؟نه! ماشين ؟نه اصلاً اینها نبودند.پس به دلم مراجعه کردم.تو چه می خواهی؟؟دلم پاسخ داد:دنبال یک چیز گمشده می گردم.چیزی که خودم هم نمیدانم چیست.از دلم بیرون آمدم.او هم نمی توانست کمکی به من کند.خودم دوست دارم بدانم چرا به دنیا آمده ام.یعنی فقط به دنیا بیایم و بعد از دنیا بروم؟پس هدف خدا چه بوده است؟یعنی خداوند این جهان را با این همه نظم و زیبایی خلق کرده است که انسان به چه چیزی برسد؟حتماً وظیفه ای دارم.اما وظیفه ام چیست؟چرا آنقدر از خدا دور شده ام که حتی جواب این سوال به این راحتی را نمی توانم بدهم؟
كيست اين پنهان مرادرجان وتن كززبان من همي گويدسخن
اينكه گويدازلب من رازكيست نگيريداين صاحب اوازه كيست
دلم برای خدا تنگ شده است.کسی که در طوفان های سخت زندگی ام مرا تنها نگذاشت.در همین فکر ها بودم که دلم صدایم زد.گفتم:چه میخواهی؟گفت:چرا فقط گِله میکنی و چرا میگویی؟فقط کافیست یک نظر بیندازی تا خدا را پیدا کنی.گفتم:اما خدا را که نمیتوان دید؟دلم خندید.از این کارش ناراحت شدم.تبسم کوتاهی کرد و گفت:اما می توان انرا حس کرد.ببین پوريا(با گفتن این جمله اش دقتم را نیبت به حرف هایش بیشتر کردم)دیدن چیزی است که انسان ها با عقل خود دنبال ان می روند.چون برای وجود ان دنبال علت و دلیل نیز می گردند.اما اگر بخواهی چیزی را حس کنی باید با دلت دنبال ان بگردی.و خدا در دل توست.فقط ببین خدا از تو چه می خواهد.تو این همه به درد و دل من گوش می دهی،چرا ١بار هم که شده به درد و دل خدا گوش نمیدهی؟فقط ببین خدا چه می خواهد و همان گونه باش که او دوست دارد.از دلم تشکر کردم و قول دادم هر روز سری بهش بزنم.و با خود اندیشیدم،آری این تنها آرزوی من است که دل تنگم می خواهد.

پوریا علیرضایی

[ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ] [ 21:39 ] [ قربانی ]

                          به نام خداوند بخشنده ومهربان

محمد جواد توکلی

مدرسه کاشانی

کلاس سوم 2

موضوع

خداوند از نظر شما چگونه است؟

وقتی کودکی بیش نبودم به گمان خودم خدا آن پرنده ایی است که با هر بار بال زدنش همه ی دنیارا میبیند واز هال وروز مردم خبر دارد که مبادا توی آمپاس باشن کمی به سنم افزوده شد با دقت بیشتری نگاه کردم ودیدم بالاتر از آن پرنده ابر ها هستن وگفتم خدا ان ابر است ولی شنیده بودم خدا یکی است ولی ابر ها بسیار اند واز آن ها بالاتر خورشید است وخدارا در جهل خود خورشید فرض کردم ولی شب شد ودیگر خدانبود به آسمان درشب خیره شدم ماه زیبا رادیدم وستاره های دور وبرش را پس گفتم خداوند آن ماه وستاره های دورو برش فرشته های ولی اما همین جورکه بر سنم افزوده شدوبا افزایش علمم دیدم خورشیدوماه فقط عضوی از منظومه ی شمسی هستندوخدا باید بزرگ تر باشد تا این منظومه را اداره کند سال ها در جست و جوی خدای بزرگ بودم وبعد شنیدم که مادر بزرگم به حج میرود به او گفتم آمدی خدارا برایم توصیف کن .اما او گفت خداوند همه جاهست وبه من گفت(دلخوش از آنیم که حج میرویم

غافل از آنکه کج میرویم

                                کعبه به دیدار خدا میرویم

اوکه همین جاست کجا میرویم)

بعد از سال ها جست وجو که خدا کجاست رسیدم به خودم وخدارا در وجود خودم حس کردم وهمیشه مواظب رفتار خود بودم تا مبادا خداازمن روی بر گرداند پس خداوند در وجود ماست ازوجود بزرگ وی باخبر باشیم

                                   (پایان)

 

[ چهارشنبه سی ام بهمن 1392 ] [ 21:38 ] [ قربانی ]

           به نام خدای هفت آسمون

موضوع انشاء:طنزغمگین

شب بود وخورشید به روشنی می درخشید پیرمردی جوان یکه وتنها با خانواده اش در سکوت گوش خراش خیابان قدم زنان ایستاده بودنندودر حالی که می خندیدند صدای گریه ی آنان به قدری بلند بود که کسی نشنود.آن ها پیاده با ماشین به خانه رسیدند وچون هوا سردبود زیر باد کولر خودشان را گرم کردند.پسرک که دختری بیش نبود با دهان بسته گفت:بهتر است به سلمانی بروم وکفش هایم را اتو کنم.پس به نجاری رفت ومقداری چیپس وپفک خریدودر راه خانه قصد نوشتن نامه ایی را داشت پس خودکار آبی را برداشت وبا خطی زیبا وقرمز درمورداوج خوشبختی ها در بدبختی نوشت.از او پرسیدند کجا میروی؟نگفته گفت:به مدرسه تاشنا کنم وبا معلم نانوای خود روغن ماشین را عوض کنم.             محمدجواد توکلی           مدرسه ی کاشانی     کلاس سوم 2

 

[ چهارشنبه سی ام بهمن 1392 ] [ 21:34 ] [ قربانی ]

یکی از دغدغه‌های پیش روی هر زبانی در راه تبدیل شدن به یک زبان نوین و خردمندانه، جهش هرچه سریع‌تر به سوی سادگی و کنار نهادن هنجارهای دست ‌و‌ پاگیر بازمانده از منطق حاکم بر روزگاران کهن است. روزگار نو منطق نو می‌خواهد و منطق نو زبان و خط نو.

یکی از این ناهنجاری های بازمانده از روزگاران کهن در خط کنونی فارسی، وجود بیش از یک نویسه‌ (شکل حرف در نوشتار) برای برخی از واج ها (صدای حرف در گفتار) است. مثلا برای واج t دو نویسه ی "ت" و "ط" و همچنین نویسه‌های «س»، «ص» و «ث» برای واج ((s  وجود دارد. روشن است که این چندگانه نویسی از کاربست واژه‌های عربی در زبان فارسی سرچشمه گرفته است.

در زبان عربی کاربست این نویسه‌های گوناگون البته درست و خردمندانه است چرا که هر یک از این ها در برابر یک واج با واگویش (تلفظ) متفاوت قرار می گیرد. اما وجود این چندگانگی در خط فارسی خردمندانه و پذیرفتنی نیست، چرا که در واگویش فارسی، این نویسه‌ها هیچ تفاوتی با هم ندارند. از این رو اگر خط فارسی پیش از آن که جای خود را به خط دیگری بدهد، بخواهد خود را بازسازی کند و تبدیل به خطی آراسته، روان، ساده و منطقی شود، ناگزیر است تا آن جا که ممکن است به یک‌گانه‌نویسی روی آورد تا از کمند این آشفتگی‌ها برهد. 

اکنون برای بررسی به تر واژه‌هایی  که در آن ها نویسه ی "ط" به کار رفته است، آن ها را به چهار دسته تقسیم می کنیم:


ادامه مطلب
[ جمعه بیستم دی 1392 ] [ 23:21 ] [ قربانی ]
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

هفته ی دفاع مقدس

بسم رب الشهدا والصدیقین

سال‏هاست که آسمان، کوچ غریبشان را بر شانه‏هایمان، پرنده می‏تکاند و آفتاب ، مسیر چشمانشان را با انگشت نشان می‏دهد و می‏گرید.سال‏هاست که رفته‏اند و بادها، بوی پیراهنشان را بر خاکریزهای بسیار، مویه می‏کنند. آنان انعکاس روشن خورشید در رودخانه‏های سرخ حماسه‏اند. دلشان، دریا می‏نوشت و نگاهشان، توفان می‏سرود. برخاستند؛ آن هنگام که نفس‏های سرما، پنجره‏ها را سیاه کرده بود و شهر، می‏رفت که در اضطراب ثانیه‏های تجاوز، کمر خم کند. برخاستند و با قدم‏های استوارشان در رگهای وطن، خون زندگی جاری شدپلاک بر گردن و چفیه بر شانه، جاده‏های صلابت را پشت سر گذاشتند و خاک را لبخند كاشتند.پا در رکاب ستاره و باران ، آسمان عشق را تا دورترین‏ها درنوردیدند و اینک ، ما مانده‏ایم و این خاک مردابی. ما مانده‏ایم و تکثیر بی‏وقفه ابرهای خاکستري. رفته‏اند و باران‏ها را با خود برده‏اند و فصل‏هایمان ، بی‏جوانه و آفتاب مانده‏اند.کوچه‏های شهر را که ورق می‏زنم ، نامشان را بر پیشانی افتخار این سرزمین، درخشان می‏یابمتقویم‏ها جفا کرده‏اند، اگر تنها به چند روز برای شهیدان بسنده کنند. قلم‏های منظوم اگر کم بگذارند ، در حق خون ، کوتاهی کرده‏اند.پوتین‏ها فقط اندکی از رشادت بچه‏ها را پیش بردند.معبرها فقط مقداری باریک ، برای شناخت آنان گام برداشتند. کوله‏های همت آنان ، واکنش سبزی بود در برابر خزان‏زدگی و هجوم اتفاقِ پاییز. آنجا که آنان رفته بودند، چشم‏های ما، حرفی برای گفتن نداشت.همه حرف‏ها را با لبخند و گریه‏ها می‏زدند.خاکریزها، گواه خوبی هستند بر اشک‏های چکیده از دعای کمیل‏شان. شب‏های جمعه بعد از آنها، تاولی است بر گام‏های نرفته ما. اُنس با واژه‏های دنیایی، برای لب‏های ما ماند و شگفتا از آنان که در جبهه ، با لحن‏های متفاوت ، استقامت را به شعر درآوردند!آن‏گاه که مفاتیح یا اسلحه به دست می‏گرفتند، غزل‏هایی از ملکوت ، در چهار گوشه سنگر گُل می‏کردبرادر! خواهر! ما بدهکاريم! ما به آن روزها و شبها بدهکاريم. ما به آن مادر و پدر که با اشک و گريه، فرزندشان را روانه جبهه کردند، بدهکاريم. به آن خانمي که بغضش را در گلو خفه کرد تا سد راه شوهرش نشود، به آن نوزاد سه ماهه که حسرت گفتن کلمه «بابا» را تا هميشه بر دل خواهد داشت، بدهکاريم. به مظلوميت آن شهيدي که دلش براي تنها دخترش تنگ مي‌شد، اما فرصت بازگشت به خانه را نداشت، بدهکاريم. به بزرگي و غرور آن امير ارتش که به او گفتند دخترت روي تخت بيمارستان منتظر ديدن توست، برگرد، اما او بخاطر صدها جوان هم سن و سال دخترش حاضر به ترک جبهه نشد و تنها زماني به خانه برگشت، که جسد دخترش را دفن کرده بودند!... ما بدهکاريم. ما به اندازه قطرات اشک مادران و همسران ، به اندازه قطرات خون به ناحق ريخته ، بدهکاريم. به مظلوميت، معصوميت دختران و پسران بابا نديده ، به گريه‌هاي شبانگاه همسران شوهر از دست داده ، بدهکاريم. به بزرگي پيرمردي که کمر خم نکرد و بر جنازه تنها فرزندش نماز خواند، بدهکاريم. ما به نام هزاران هزار شهيد ، جانباز، اسير، به هزاران هزار خانواده ، هزاران هزار پدر و مادر، هزاران هزار کوچه که نام شهيد را بر آن گذاشته‌اند ، بدهکاريم. ما به امام (ره) ... ما به ايران، به اسلام بدهکاريم...


/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
[ جمعه بیستم دی 1392 ] [ 23:0 ] [ قربانی ]

صبح بهاربودکه ناگهان نسیمی خنک وملایم ازپنجره ی اتاقم وزیدن گرفت. رفتم وپنجره راباز کردم ودیدم که چهارفصل زیبای آفریده ی خداوندمتعال که هرکدام دروقت حکومت خودبه این سرزمین می آیندومانندنقاشی زیبایی سرزمین خودرارنگین میکنند درحال گفت گوکردن هستند.جلوتررفتم تابهتربشنوم که, چه میگویند؟اولین کسی که سخن گفت بهاربودکه جلوآمدوبه چهارفصل دگرگفت:من خودزیبایی هایی دارم که باآمدن فصل بارش وبرکت ومیوه های خوشمزه ای می اورم ومن پوشش سبزرنگ خودراَ برروی این سرزمین چهارفصل میکشم و...اما هنوزحرف بهارتمام نشده تابستان جلوامدوگفت:من هم زیبایی هایی دارم که دروقت حکومت من برایران زمین همراه باخودبه این سرزمین می آورم که عبارتنداز:.وقت حکومت من وقت اسایش واستراحت بچه هااست  ومن در روزهاباکشیدن دست نوازش گرم خود خورشیدرا گرم ترمیکنم وشب ها باقایم کردن خورشید درپشت ابرها سرمارابه مردم عطا میکنم واین شگفتی ها را خداوندبه من عطاکرده است.وبعدازتابستان زمستان ناراحت جلوآمدو2فصل دیگرازاوپرسیدندکه چه شده است؟اوجواب دادکه پاییز که درآن مردگان زنده میشوند حال خوشی ندارد وبستری دران دنیابوده ومقدمات حکومت زمستان رافراهم نکرده است وزمستان نتوانسته است قصریخی خود رابرپاکند...بهادجلواپآمدوگفت ازاین همه بحث  نتیجه میگیریم خداوندماراباحکمت آفریده است.

 

[ جمعه بیست و نهم آذر 1392 ] [ 23:31 ] [ قربانی ]

امروز زیرشعاع زرین افتاب انشایی مینویسم از تمامی ابعاد زندگی. از دنیایی زیبا بامقیاسی بزرگ تراز ذهن من وتو. کافیست که ارزو هایمان رابه توان لطف خدا برسانیم .ارزوهایی بسیار بزرگ. بهتر است که برای شروع فکر هایمان را جمع کنیم  و به حساب ان ها برسیم.

شما تا کنون چند درصد از زندگیتان را شاد بوده اید؟ ایا توانسته اید شادی را با مقیاس صحیحی تعریف کنید؟ شما چقدر از مساحت دلتان رابرای شاد بودن گذاشته اید ؟

چه قدر برای اتفاقاتی که برایتان رخ داده است مثبت نگریسته اید؟ چرا اغلب مردم باید همه چیز را جذر بگیرند تا دلیلی بعنوان ایکس برای شاد بودن بیابند. من چند وقت پیش در مجله ای به عبارتی بر خوردم که این بود                               +×                         

اگر گفتید به چه معنا است؟

این به ان معنی است که مثبت اندیشی راچند برابر کنیم.

مثبت اندیشی به این معنا است که اتفاقات اطراف خودرا چند قسمت کنیم خوبی های ان را برداشته وبدی های آن را دور بریزیم

ویکی دیگراز کارها برای مثبت نگریستن میانه روی است به زبان ریاضی یعنی زاویه ی 45 درجه زیرا نه به 0 درجه متمایل است ونه به طرف 90 درجه  واین میانه روی نیاز به دو چیز دارد 1. بزرگ بودن روح و فکر و 2. تناسب  در دریافت حقایق

وبرای پرورش روح باید از کار هایمان جذر بگیریم  تا ببینیم که خارج قسمت ان چه می شود

اگر خارج قسمت ان خوبی وباقی مانده ی ان که بدی هایمان  است کم بود انسان خوبی هستیم

به امید انکه به دور محور افرینش همیشه درتلاش بندگی باشید.............  

 

 نویسنده : علی معتمدی کلاس سوم دبیرستان غیر انتفاعی یادگاری شهرکرد

[ دوشنبه چهارم آذر 1392 ] [ 13:16 ] [ قربانی ]

نامه ای به خدا

خدایا عاشقانه نشسته ام ودوست دارم برایت بگویم...................

واز خودم بپرسم آیا دستی برای نوشتن ودلی برای شنیدن دارم وآیا شاید باور نکنی ولی دوست دارم برایت بنویسم آن قدر که گاهی کلمات را گم می کنم...........

ای کاش ای کاش همه ی دریاها همه ی کوه ها همه ی غروب ها همه ی نور ها وهمه ی عشق ها کلمه می شدند تا بتوانم از تو بنویسم ای کاش بتوانم  دریا ها را جوهر کنم ودرختان را قلم وزمین را دفتر  وتورا بگویم وازتو

دوستت دارم اجازه دهی  که کلمات بی مقدار من لحظه ای مقابل تو بنشینند وتو را نگاه کنند..........

 ولی می دانم که اگر سال ها سکوت کنم تو مرا فراموش نمی کنی واز یادم نخواهی رفت ...........

خدایا ای کلمات را ردیف می کنم شاید بخواهی جوابم دهی.

مینا باقری دانش آموز پایه سوم دبیرستان عفت کاج

[ جمعه یکم آذر 1392 ] [ 12:13 ] [ قربانی ]

وقتی کسی را دوست می دارید؛ حتی فکرکردن به او باعث شادی وآرامشتان می شود.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ درکناراوکه هستید احساس امنیت می کنید.          


وقتی کسی را دوست می دارید؛حتی با شنیدن صدایش ضربان قلب خود را درسینه حس می کنید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛زمانی که درکنارش راه میروید احساس غرور می کنید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ تحمل دوری اش سخت ودشوار است.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ شادی اش برایتان زیبا ترین منظره دنیا وناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ حتی تصور بدون او زندگی کردن برایتان دشوار است.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با اوگذرانده اید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ هر چیزی که متعلق به اوست دوست دارید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ درمواقعی که به بن بست می رسید با صحبت کردن با اوبه آرامش می رسید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ به علایق او بیشتر ازعلایق خود اهمیت می دهید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ حاضرید هر جایی بروید فقط او کنارتان باشد.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ ناخودآگاه برایش ارزش خاصی قاءل هستید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ تحمل سختی ها برایتان آسان ولحظه های خوش فراوان می شوند.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ به همه چیز به چشم امید نگاه می کنید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می بینید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ با موفقیت او احساس سربلندی می کنید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ آرزوهایتان آرزوی اوست.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ واژه ی تنهایی برایتان بی معناست.

نویسنده : محمد مهدی قاسمی دانش آموز پایه نهم دبیرستان غیرانتفاعی یادگاری شهرکرد
[ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 ] [ 13:5 ] [ قربانی ]

به نام خداوندرنگین کمان

نویسنده :پوریاعلیرضایی

نام آموزشگاه :مدرسه غیردولتی یادگاری

موضوع :شغل آینده ی خود

سال تحصیلی :92-93

من به هنرپیشگی علاقه ی زیادی دارم اما هر جا میروم و به هر که می گویم، می گویند استعدادش را نداری! مادرم دلش می خواهد که من دکتر شوم ولی راستش من شجاعت این کار را ندارم! پدرم میگه خب لااقل مهندس شو ولی آخه من سواد و هوش مهندسی هم ندارم! دوستایم میگن تو که هیچی نداری، لااقل سوفورچی شو، ولی من حقوق سوفورچی را دوست ندارم! من دلم حقوق های چند میلیونی می خواهد! دوستم گفت با این حال فقط یک شغل به دردت میخوره و اون هم اینکه بری دلقک سیرک شی! نه شجاعت می خواد، نه سواد، نه هوش! تازه پول زیادی هم توشه! درضمن، کلی هم مردم رو میخندونی! گفتم آخه من دلم نمی خواد مردم بخندن، دوست دارم من فقط به مردم بخندم!! هی من کار کنم، هی ملت حرص بخورن، هی من بخندم! به هر کی گفتم میگه همچین شغلی وجود نداره، ولی راستش چند شب پیش که داشتم تلویزیون میدیدم، بالاخره شغل مورد نظرم رو پیدا کردم! شغلی که نه استعداد می خواد، نه سواد، نه هوش، نه شجاعت! تازه کلی هم در آمد داره! یه عالمه هم میتونی به مردم بخندی! من می خوام رئیس فدراسیون فوتبال شم!! تیم ملی نره جام جهانی، هی مردم گریه کنن، هی من بخندم! از آسیا هی حذف بشیم، هی مردم حرص بخورن، هی من بخندم! هر قانونی خنده داری دلم خواست بگذارم، هی کارشناسا و ملت سرخ شن، هی من بخندم! مردم هی شعار بدن علیرضایی حیا کن، فدراسیون رو رها کن، من هم استعفا ندم و هر هر به ریش همشون بخندم! آره! من می خوام رئیس فدراسیون فوتبال شم و به همه عالم و آدم، مخصوصا به این عادل فردوسی پور پر رو بخندم!!

 

 

[ دوشنبه بیستم آبان 1392 ] [ 23:51 ] [ قربانی ]

[ جمعه هفدهم آبان 1392 ] [ 22:39 ] [ قربانی ]

انشا با عبارت های ریاضی در مورد شغل آینده

 

.....به نام او که زندگی را رسم کرد.....

من در نظر دارم شغل خود را ترسیم کنم وبا استفاده از مبناهای زندگی با برداری مشخص

مختصات آن را تغییر دهم. شغل من درآینده پزشکی است.

معادله ی پزشکی را می توان از زاویه                                    

دیگر نوشت مثلاX را زندگی بگیریم وY را توانX بگذاریم        که X بیان می کند تجربیات زندگی گذشته چقدر بوده است و Yمعلوم می کند که اگر بخواهم پزشک شوم باید چه مقدار بهX اضافه کنم.

و مبنا ی آن را تلاش و کوشش بگیریم و بینیم مقدار تلاش ما با شغلی که روی محورآینده کشیده ایم برابری و تعادل دارد یا نه؟

توان من در رشته های حفظی کم است و با ضرب و تقسیم های متوالی معدل و میانگین من در رشته های حفظی به 5/19 می رسد

 پس در نتیجه پزشکی را با بردار AB از مختصات ضغف و نا امیدی که در ناحیه ی منفی قرار دارد به مختصات موفقیت ، پیروزی و امید که در ناحیه ی مثبت قرار داردانتقال می دهیم و یک بار دیگر ستاره ای زیباکه با بال های درخشان منتظر پرش در موفقیت است رسم می کنیم.

                                                           نویسنده: محمد حسین صیادی کلاس نهم دبیرستان غیر دولتی یادگاری شهرکرد

[ پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 ] [ 9:59 ] [ قربانی ]
[ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ] [ 20:19 ] [ قربانی ]

..

موضوع: یکی از سفرهایتان را به صورت یک سفرنامه بنویسید.

 

سفری که روزهایش به خوشی زندگی می گذشت، آغاز شد.شروع این سفر از جنگلها آغاز می شد.جنگلهایی که مانند ابرهای بی ارامش از طرفی به طرف دیگر حرکت می کردند و از خوشحالی به یکدیگر می بالیدند.سفری به طرف دریایی که مانند آسمان انتهایش ناپیدا بود.ابرهایی که از خوشحالی مانند شیر غرش می کردند و باد مانند روباهی گرسنه زوزه می کشید.در این لحظه بود که باران رحمت الهی مانند مروارید های غلطان برسر ما می ریختند و به زمین روح و روانی ودوباره می دادند، اتشی زندگی بخش که با آمدنش زمین زندگی دوباره می گرفت و دریایی که از شوق باران در پوست خود نمی گنجید و شروع به رقصیدن کرده بود، بعد از لحظاتی خشم زندگی بخش آسمان فروکش کرد و کمکم ابرهای سیاه به کنار رفتند و خورشید مهربان نور گرم خود را  همچون جانی دو باره بر زمین بخشید

این سفر با این همه زیبایی اش به پایان رسید.کاش تمامی نداشت.....

مهدی غلامی سوم 2 دبیرستان آیت الله کاشانی شهرکرد

[ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ] [ 17:0 ] [ قربانی ]

به نام خداوند باغ وبهار

موضوع انشا: صدای پای بهار

روزهای پایان سلطنت زمستان بود.درختان ،گل ها،سبزه ها وپرنده ها ازسرما و ستم زمستان خسته

شده بودند وبی صبرانه درانتظار بهار بودند. امّا گویی زمستان خیال رفتن نداشت .آخر به او خبر

داده بودند که ملکه ی چهار فصل «بهار» دربستربیماری افتاده وتوان مسافرت ندارد .زمستان

خوشحال وشادمان دوباره قصر شیشه ای اش را بنا کرده بود وسوار بر اسب غرور خود

حکومت می کرد.

روزهای سرد وطولانی زمستان همه را افسرده ودلتنگ کرده بود .گل ها وسبزه ها لحظه شماری می

کردند تا ملکه از راه برسد وبا دستان نوازشگر خود، آن ها را از دل تاریک زمین بیرون بکشد .

پرندگان نیز خالی از انتظار نبودند وبی تاب وبی قرار،آرزوی دیدار محبوب خود را داشتند.

بالاخره روزهای بیماری ملکه پایان یافت وبهار سوار بر اسب سفید «باد صبا » شد وراهی سرزمین غم گرفته ی زمستان شد.

ناگهان پرستوها چشمشان به این ملکه ی زیبا روی افتاد و بال وپر زنان به سوی سرزمین زمستان رفتند تا مقدمات ورود ملکه را اماده کنند وخبر خوش رسیدن بهار را به همه بدهند.

گل های شیپوری مسئول نواختن آهنگ وبلبلان آوازه خوان مسئول خواندن سرود شدند وهمه با هم به همراه پروانه ها ، رقص کنان به استقبال بهار رفتند .

زمستان که دید دیگر جایی برای ماندن نداشت آرام وبی صدا  دور شد وجای خود را به بهار داد.

 

محمدامین قائدی کلاس سوم 5 مدرسه ی آیت الله کاشانی شهرکرد

 

[ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ] [ 16:53 ] [ قربانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

باسلام به شما خوبان
هدف از راه اندازی این وبلاگ ارایه ونمایش توانمندی های نوقلمان این مرز وبوم است باارسال نوشته های خوب وقشنگتون به جمع مابپیوندید.
عبدالله قربانی مدیر وبلاگ
-به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم


سهراب
امکانات وب