انشای 20
انشای 20 نمونه انشاهای دانش آموزان استان چهار محال وبختیاری 
قالب وبلاگ
[ سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 14:10 ] [ قربانی ]
توضیحات دروس وبسیاری برنامه های مفید دیگر را در سایت زیر دنبال کنید.

http://ghorbani527.blogfa.com/

[ پنجشنبه دهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 12:5 ] [ قربانی ]

بسم الله الرحمن الرحيم

باران

ديگر آسمان دارد تيره و خاكستري مي شود و باران نم نم و كم كم شروع به بارش مي كند . باران همچنان مي بارد و ناگهان صداهاي مهيبي به گوش مي رسند ، صداي رعد و برق ها است و باران همچنان تندتروتندتر مي شود .

 مردم در خيابان به دنبال پناهگاهي مي گردند . چتر هاي مردم و بالكن هاي خيابان مانند يك پناهگاهي هستند كه آغوش خود را برمردم بازكرده اند  تا مردم زير اي رحمت الهي خيس نشوند .

با گذر زمان خيابان ها خلوت شده و تعداد كمي از مردم در خيابان هستند ، باران سرد شده و به صورت تگرگ با شكل و شمايلي خاص مدتي كوتاه مانند سنگ هاي يخي و بسيار زيبا به زمين فرو مي ريزند .

باران باغباني مي شود كه به گل ها و گياهان ودرختان و سبزه ها آب مي دهد ، كشاورزي مي شود كه به گیاهان كمك مي كند ، رفتگري خواهد شد كه خيابان ها را تميز مي كند و  سقايي مي شود كه به تشنگان آب مي رساند .

باران آهسته و آهسته تر مي شود و كم كم رنگين كمان نمايان مي شود ، رفته رفته پرنگ تر و پررنگ تر مي شود و خيابان ها باز هم روبه شلوغي مي گذارند . تا چندين ساعت دیگر رد پای باران  با گرما و نور آفتاب پاک   مي شود .

 

 

 

 

 

سيد محمود طاهريان كلاس هشتم چهار دبيرستان غير  دولتي يادگاري شهركرد

[ چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 23:45 ] [ قربانی ]

                                                     به نام خدا   

«موضوع انشاء فصل زمستان به زبان عادی و ادبی »    نوشته ی عادی

       زمستان را بسیار دوست دارم در زمستان هوا سرد میشود برف یا باران از اسمان می بارد و رفت و امد در داخل شهر و اطراف ان با مشکل رو به رو میشود ولی با اینحال همین اندازه که می دانم فصل زمستان هم مثل بقیه ی فصل ها نشانه ای از عظمت خدای یکتاست باعث ارامش من می شود

     در زمستان هوا خیلی پاک می شود و در زمانی که ابر ها نیستند ،موقع شب ستاره ها هم درخشندگی خاصی پیدا می کنند و این زمان بهترین موقع برای دیدن سیاره ها و ستارگان است

    بعضی ها فصل بهار و تابستان را دوست دارند و از فصل پاییز و زمستان زیاد خوششان نمی اید  اما برای من هر فصلی نشانه ای است از شاهکار طبیعت و این طبیعت گوشه ای از قدرت لا یزال قادر تواناست پس چه خوب است ما هم در هر فصل با نگاهی قدر شناس کمال لذت را از زیبایی های ارزانی شده ببریم

دبیر محترم: جناب اقای قربانی

نویسنده: کیانوش پورنصیری                    

 

                                                                 به نام خدا 

«موضوع انشاء فصل زمستان به زبان عادی و ادبی »    نوشته ی ادبی

         من فصلی که زمین  پیراهن  سفید خود را بر طن  میکند دوست  دارم در این فصل سنگ ها از به خود  لرزیدن  می شکنند  و اشک شوق ابر ها مانند گلوله های ابی بر زمین می افتند و رفت و امد را بر مردم سخت می کنند و تمام این ها دلالت بر وجود افریننده ی هستی لا ینتها است

      فصل سفید  می اید و سیاهی ها را از هوا  ناپدید میکند و هنگامی  که ابرهای سیاه پوش و ابستن برف و باران او نیستند اسمان مانند چلچراغی روشن میشود ، بعضی ها از فصلی که درختان مو های بلند و سرسبز دارند خوششان می اید بعضی ها فصلی که درختان به خواب می روند را، و باز هم همه ی این ها نشانه هایی هستند ازنقاشی ماهر و زبردست که این ها را بر تابلوی طبیعت نقش کرده، پس چه خوب است که ما با چشم دل به این اثر زیبای خداوند نگاه کنیم و از ان لذت ببریم

دبیر محترم: جناب اقای قربانی

نویسنده: کیانوش پورنصیری                    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 23:31 ] [ قربانی ]

                                                  به نام خدا

«موضوع انشاء: انتقال خون به صورت طنز و غیر طنز » نوشته ی غیرطنز

با شنیدن این دو کلمه انتقال خون هر کسی به یاد سازمان انتقال خون ایران می افتد سازمانی با مسئولیت های متفاوت که یکی از اهم مسئولیت های ان دریافت خون اهدایی افراد داوطلب می باشد

اطلاع رسانی به عموم ملت ایران در مواقع اضطراری که یکی از ان موارد زلزله ی بم بود هیچ گاه یادم نمی رود ان زمان کوچک بودم ولی می دیدم مردم از صبح اول وقت تا شب هنگام همگام با پیام های سازمان انتقال خون مراجعه و اقدام به ارائه خون خود می کردند

دیگر بر کسی پوشیده نیست اهدای خون برای سلامتی امری لازم می باشد و حداقل هر از چند گاهی همراه با اهدای خون از طرف سازمان انتقال خون ازمایشاتی بر روی خون افراد اهدا کننده انجام می شود و ضمن ارائه کارت تعیین گروه خونی ، فرد را نسبت به سلامتی یا خدای ناکرده وجود مشکل مردم را مطلع می کند

  دبیر محترم: جناب اقای قربانی

نویسنده: کیانوش پورنصیری                    

     

                                                                                                             به نام خد

«موضوع انشاء: انتقال خون به صورت طنز و غیر طنز » نوشته ی طنز

          یه روز داشتم می رفتم سازمان انتقال خون ،خب میخواستم ناپرهیزی کنم از بس که تو تلویزیون و رادیو تبلیغات می کردن و از مردم  می خواستن برای کمک به دیگران بیان و خون بدن حقیقتش با حرف هایی که می گفتن خودمو تو قالب یه ناجی می دیدم که مثل  یک قهرمان دارم کاری انجام میدم که جامعه را میخوام  نجات بدم یه نفر مثل زور و  یا  بتمن  یا سوپرمن  البته  این اخریه که مرتب دنیا را نجات میده  و بقیشونم که تازگی ها کاری برای دنیا نکردن و خودشونو بازنشست کردن و به این نتیجه رسیدن که هوای خودشونو داشته باشن کافیه .

        یاد اون خاطره ای افتادم که پدرم  برای من تعریف میکرد  می گفت :  اون زمان که فیلم های بروسلی  روی پرده ی سینما های شهرکرد می گذاشتن بعضی از جوون ها بعد از دیدن فیلم خیلی جوگیر می شدند  و بیرون  سینما حسابی تو سر و مغز  هم  می زدن  و صدا های عجیب  و  غریب  از  خودشون   در می اوردن   و  با  لگد   به  جان   درختهای  جلوی   سینما می افتادندو تاآنجا که می توانستند مشت ولگدشون را نثاردرختهای بیچاره  میکردند.

منم حالا تو همین فضایی که  برای خودم ایجادکرده بودم بدجوری جوگیر شده بودم و هر لحظه خودمو تو نقش ابرمردی می دیدم و تو دلم قند اب می شد کاری نداریم یهو دیدم دم در اتاق خونگیری  هستم ، چندین  ردیف  تخت  را دیدم که چند نفر روی انها  خوابیده  بودند و کیسه های  خون را  بغلشون  گذاشته بودند که  یکدفعه  با  دیدن  خون  تو  دلم  خالی شد و چشمام سیاهی رفت و یکدفعه از هوش   رفتم .

       وقتی بهوش امدم  دیدم  یک کیسه  خون  بهم زدن که  بهوش بیام  ، بغل دستم  روی تختم مقداری پسته داخل پلاستیک  بود .  پرستار تا فهمید من به هوش امدم  اومد بالا سرم و گفت یالا بینم گمشو، دیگه اینجا نبینمت، خلاصه دیگه ازاین خفتی که کشیدم بیشترواستون نگم بهتره، از اون همه قهرمان بازی که در اورده بودم دیگه هیچی نمونده بود غیر از من و یه خورده پسته  و یک کیسه خون که خالی شده بود تو رگم .

 داشتم  بچه هایی را که از انتقال خون می امدن بیرون را  می دیدم که با پوزخند با هم حرف میزدند وهی به من نگاه میکردند.

یاداون ضرب المثل قدیمی افتادم که میگفت: همون بهتر که همه جا راآب ببره ما روخواب.

دبیر محترم: جناب اقای قربانی

نویسنده: کیانوش پورنصیری                    

 

 

[ یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 23:26 ] [ قربانی ]

به نام خـــــدا

 

موضوع:                           گذر رودخانه

 

صدای گوشنواز شرشر آب ، صدای برخورد سنگ ها با آب گوارا ، این روح بی جان زنده.کنار رودخانه بنشین رودخانه عاشق است.

کنار رودخانه بودم همراه مادربزرگم قدم زنان در مرز ساحلی حرکت می کردیم.مادربزرگم می گفت:(( به صدای آب گوش بده ، روح را نوازش می دهد و شنوایی را افزایش می دهد. به سنجاقک ها بنگر چه شور و حالی دارند چگونه با گذر آب خورا همراه می کنند چگونه خود را به نسیم خنک رودخانه می سپارند.زنبق زرد روییده در کنار آب را ببین که چگونه با تلاتم آب تکان تکان می خورد و مانند یک رقص موزون نمایان می گردد.عنکبوت برکه را ببین که چگونه جهت تنیدن تار روی علف های روییده در کنار آب برای بدست آوردن لقمه نانی کوشش می کند.

آب ، این بی جان زنده هنگام گذر، روح زندگانی و حیات را بازیابی می کند و روحی تازه به او می دهد و مادر خوبی است برای شاخساران خمیده در آب.پناهگاهی است برای حشرات . زندگی با گذر از پیچ و خم جاری است.

نویسنده : مهرشاد محقق کلاس نهم 2 دبیرستان غیر انتفاعی یادگاری شهرکرد

[ سه شنبه دهم آذر ۱۳۹۴ ] [ 9:3 ] [ قربانی ]

به نام خـــــدا

 

موضوع:                            روزی که در آن محبت نباشد

 

                        روزی که در آن محبت نباشد دیگر خوبی و بدی ، زشتی و زیبایی ، توهم و واقعیت ، درست و غلط ، سیاهی و سفیدی معنایی ندارد.دیگر شب به سر ماه نمی زند که بتابد.دیگر دادگری و عدل ، لطف و بخشش ، همدلی و همیاری ، واژگان بی مفهوم اند.

در این روز خم ابروهای انسان ها همچون پرواز کلاغ ها در آسمان نمایان می شود و زنگار این خم هوای دل را تاریک می کند.در این ایام گرسنه ، گرسنه می خوابد و سیر از شدت سیری هنوز بیدار است.زندگی نه زیباست نه عادلانه.در موسم بی محبتی واژه ای به نام (ما) وجود ندارد وتنها کلمه ای که می توان آن را درک کرد و متوجه بود (من) است.با گفتن فقط من و نبودن بویی از محبت خورشید که سال هاست بر جهانیان با طراوت می تابد دگر شوق نمایان شدن ندارد.در این هنگام زمان همچون آسیاب آبی است که بدون آب در حال گردش است و مانند رنگ خاکستری بی معناست.

پس بیاییم هر چند با این زندگی کوتاه یاد خوب خود را در میان نوادگان خویش بگذاریم.با محبت و مهرورزی دل یکدیگر را شاد کنیم.با دست به دست هم دادن واژه ای به نام (غم)را از لغت نامه حذف کنیم و شاد زندگی کنیم و شاد بمیریم.

نویسنده: مهرشاد محقق نهم 2 دبیرستان غیر انتفاعی یادگاری شهرکرد

[ سه شنبه دهم آذر ۱۳۹۴ ] [ 9:1 ] [ قربانی ]

به نام خدا

موضوع انشا:زندگی

 ------تا حالا درباره زندگی فکر کرده ای؟درباره این که با چه کلماتی ربط دارد،چه طور؟معنی آن چیست؟

 -------زندگی با کلمات حیات ووجود وزیستن مرتبط است.حال زندگی چیست؟اگر خنده است چرا گریه می کنیم؟اگر گریه است چرا خنده می کنیم؟اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم؟اگر زندگی است چرا می میریم؟اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم؟اگر عشق نیست چرا عاشقیم؟

 ------زندگی معجزه حیات است.زندگی با کلمه های من وتو ساخته می شود.پس می توانیم زیبایی زندگی را با کلمات خودمان بسازیم.

------شاخه های درخت زندگی موجب حیات و زیستن ما می شوند.زندگی خوردن چای ودیشلمه نیست!زندگی غبار کدورت ها نیست!زندگی شکر آب کردن ارتباط خودمان با دیگران نیست!بلکه جریان رود خانه حیات است.رشته های زندگی ما در چه اثری گسیخته می شوند؟

-------آری زندگی این است،می خواهم آن را به زیباترین گونه ممکن،ببینم؛وقتی ناراحتی زندگی لبخند می زند.وقتی،خوشحالی پس زندگی کن.

-------وقتی ناراحتی باز هم زنگی کن،امّا صادقانه نه خبیسانه.زندگی یعنی جان؛یعنی حیات،عمر،زنده بودن و....ما جان داریم پس به درستی باید از زندگی استفاده کرد.

-------زندگی فراز و فرودهایی دارد.باید با صبر و توکّل به خداوند خود را از مشکلات متعدد زندگی وارهانیم وبا پرداختن به راز ونیاز با خداوند بلند مرتبه وتعالی خود را در نزد حق تعالی عزیز و عزّتمند گردانیم.

-------*اَلا بِذِکرِاللهِ تَطمئِنُ القُلوب*

-------آگاه باشید دل ها تنها با یاد خدا آرام می شوند.

-------زنده بودنمان یکی از نعمت های است که مردگان در حسرت وافسوس در تجربه دوباره آن هستند.زندگی جورچینی است که ثانیه ها آن را می چینند.پس هر ثانیه را فرصت بدانیم واز آن به درستی ومفید استفاده کنیم.

-------به سخنی از سهراب سپهری درباره زندگی توجه کنید:

-------*تا شقایق هست،زندگی باید کرد.* 

پایان

(-------)نشان می دهد که در متن فرو رفتگی است.

نویسنده انشاء:علی حیدری.

نام دبیر:آقای قربانی.

درس:انشاء.

  تاریخ نوشتن:             05/09/1394        

نام مدرسه:دبیرستان غیرانتفایی یادگاری،ناحیه ی 2شهرکرد.

ماه:ماه آذر

پیروز باشید.

پاییز1394

 

[ یکشنبه هشتم آذر ۱۳۹۴ ] [ 0:2 ] [ قربانی ]

                                      بسم الله الرحمن الرحيم

 موضوع : تصوير نويسي

چندين خانه و مسكن روستايي را در دامنه يك كوه مي بينم كه با مصالح ساده مانند خشت و سنگ ساخته شده و سقف آنها با چوب درختان پوشيده شده يا به اصطلاح تيرپوش هستند و نماي خانه ها و پشت بام ها نيز از كاهگل است .

در تصوير آغل و طويله كه براي نگهداري حيوانات در نظر گرفته شده است ديده          مي شود كه آغل براي فصول  گرم و طويله براي فصول سرد است  ، حكايت از زندگي دامداري و كشاورزي مردمان منطقه دارد و باتوجه به اينكه برگ درختان زرد است نشان دهنده فصل پاييز است .

خانه هاي ساده و بي آلايش و عاري از زرق و برق و حياط هاي ساده تر از آن مؤّيد سادگي و بي آلايشي مردماني است كه بيشتر نيازهاي خودشان حاصل دسترنج خودشان است و خانه هايي كه بهم راه دارند ،  نشان دهنده ي صميميت و نزديك بودن دلهايشان بهم است .  از شكل و شمايل و معماري خانه ها و در و پنجره هاي كوچك كه بِسان چشمان منازل است و كوچه هاي تنگ و باريك متوجه مي شويم كه روستا مي بايد در مناطق سرد سير واقع شده باشد .

خانه ها در دو طبقه ساخته شده كه بي شك طبقات پايين جهت نگهداري اَحشام و انبار علوفه و ... و طبقات بالابراي سكونت خودشان در نظر گرفته شده است و همچنين از شكل بالكن و بُرگِه و پرچين ديوار ها و لبه پشت بام ها كه از گون و شاخۀ كوچك درختان درست شده هم حكايت از فراواني بارندگي در اين روستا دارد كه به منظور كاهش خرابي ديوار ها و سقف هاي منازل و ابنيه ساخته ميشوند و محلي مناسب براي سكنا گزيدن برخي پرندگان كوچك مانند گنجشك و سار و...  است .                                                               

                                                    تهيه و نگارش : سيد محمود طاهريان كلاس هشتم 4 دبيرستان يادگاري

[ شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۴ ] [ 23:28 ] [ قربانی ]

(به نام خداوند یکتا)

موضوع:اذان

وقتی صدای اذان از گلدسه های مسجد محله به گوشم میرسم،روحم آرامشی میگیرد و طعم جانم شیرین میشود.

الله اکبر،الله اکبر:آری تو بزرگ هستی.بزرگِ...بزرگِ...بزرگِ... و من کوچک و حقیر آماده ام که به سمت سجاده ام رفته و با تو دردِدلی بکنم.

وقتی موذن میخواند:

اشهد ان لااله الاالله به خودم می آیم که جز تو خدایی ندارم.احساس میکنم هر بار اذان به گوشم میرسد مفهومی تازه و پر معنا از این ذکر می فهمم و با خودم میگویم وای بر من که گاهی تو را فراموش میکنم.من که به یگانگی تو شهادت می دهم پس چگونه میتوانم به غیر از تو امید ببندم...

  اشهد ان محمدا رسول الله:این ذکر را خیلی دوست دارم چون که حس خوب مسلمانی را در من ایجاد میکند.

اشهد ان علی ولی الله:نام علی را که میشنوم بند بند وجودم از اشتیاق می لرزد و از اینکه نام مولا آرامش بخش جان و روحم گردید خدا را شکر میکنم.

و درآخر که به لا اله الا الله رسیدیم بار دیگر هر چیز دنیوی ارزشش را پیش من از دست می دهد.من تورا میستایم که ستایشت آرام روح وجان من است.و بعد اینکه این نغمه زیبا را شنیدم به سوی نماز میشتابم و نماز عشق می خوانم.

محمدمهدی امینیان دهکردی کلاس نهم 3دبیرستان  غیر انتفاعی اندیشه شهرکرد

[ دوشنبه چهارم آبان ۱۳۹۴ ] [ 22:10 ] [ قربانی ]

به نام خدا

گذر رودخانه

سنگ داشت به بخت و اقبالش فکر می­کرد.

آخر یک سنگ کوچک، وسط رود خانه ای خشک. این چه اقبالی است که من دارم؛ از این همه سنگ در زمین من باید اینجا باشم؛ آخر چرا؟!؟ چرا باید وسط این برهوت گرم و بی آب تنها باشم.

آنقدر سنگ کوچک بود که جریان یک رود کوچک آن را حرکت می­داد.

امیر حسین فنبریان کلاس نهم 2 دبیرستان غیر انتفایی یادگاری شهرکرد

صبح شده بود ولی هنوز آفتاب به من نرسیده بود، انگار داشتم به سمت یک گلوله­ی گلی می­رفتم، کمی دقت کردم؛ نه انگار اون داشت به سمت من می اومد. یک سوسک سیاه داشت با پاهای عقبش گلوله رو قل می­داد، جلو اومد تا از روم رد شد. وقتی ازم عبور کرد فهمیدم بهش چسبیده بودم، دنیا داشت دور سرم می­چرخید، هر از چند گاهی پای سوسک به سرم می­خورد. مسیرمان مسیر رود خشک شده بود، حس کردم صدای آب رو میشنوم؛ صدای شرشرش را؛  هنوز آب به ما نرسیده بود، موضوع را با سوسک در میان گذاشتم.

وقتی از موضوع مطلع شد گلوله را ول کرد و رفت. چند ثانیه ای نشد که آب به ما رسید و آن را متلاشی کرد . من در کنار رودخانه به گل نشسته بودم می ترسیدم بعد از تمام شدن آب باز هم در این برهوت بمانم.

خیلی خوشحال شدم انگار قطره ای به کمکم آمده بود، او مرا هل داد تا به آب افتادم ما چند روز در راه بودیم تا به برکه پایین دشت برسیم، در مسیر من شاهد معجزات آب بودم؛ آب در زمین نفوذ می­کرد و جوانه ها می­روییدند، جوانه هایی که تغذیه جانوران دیگر می­شدند؛ کمی جلوتر گله ای از حیوانات به سمت رود حمله ور شدند تا آب بخورند.

و چیزی که هیچ وقت فراموش نمی کنم، صدای برخورد آب به سنگ های بزرگ، صدایی بسیار زیبا، صدایی که هیچ وقت فراموش نمی­کنم.

[ یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ ] [ 14:14 ] [ قربانی ]

                          به نام خداوند بخشنده ومهربان

محمد جواد توکلی

مدرسه کاشانی

کلاس سوم 2

موضوع

خداوند از نظر شما چگونه است؟

وقتی کودکی بیش نبودم به گمان خودم خدا آن پرنده ایی است که با هر بار بال زدنش همه ی دنیارا میبیند واز هال وروز مردم خبر دارد که مبادا توی آمپاس باشن کمی به سنم افزوده شد با دقت بیشتری نگاه کردم ودیدم بالاتر از آن پرنده ابر ها هستن وگفتم خدا ان ابر است ولی شنیده بودم خدا یکی است ولی ابر ها بسیار اند واز آن ها بالاتر خورشید است وخدارا در جهل خود خورشید فرض کردم ولی شب شد ودیگر خدانبود به آسمان درشب خیره شدم ماه زیبا رادیدم وستاره های دور وبرش را پس گفتم خداوند آن ماه وستاره های دورو برش فرشته های ولی اما همین جورکه بر سنم افزوده شدوبا افزایش علمم دیدم خورشیدوماه فقط عضوی از منظومه ی شمسی هستندوخدا باید بزرگ تر باشد تا این منظومه را اداره کند سال ها در جست و جوی خدای بزرگ بودم وبعد شنیدم که مادر بزرگم به حج میرود به او گفتم آمدی خدارا برایم توصیف کن .اما او گفت خداوند همه جاهست وبه من گفت(دلخوش از آنیم که حج میرویم

غافل از آنکه کج میرویم

                                کعبه به دیدار خدا میرویم

اوکه همین جاست کجا میرویم)

بعد از سال ها جست وجو که خدا کجاست رسیدم به خودم وخدارا در وجود خودم حس کردم وهمیشه مواظب رفتار خود بودم تا مبادا خداازمن روی بر گرداند پس خداوند در وجود ماست ازوجود بزرگ وی باخبر باشیم

                                   (پایان)

 

[ چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ ] [ 21:38 ] [ قربانی ]

           به نام خدای هفت آسمون

موضوع انشاء:طنزغمگین

شب بود وخورشید به روشنی می درخشید پیرمردی جوان یکه وتنها با خانواده اش در سکوت گوش خراش خیابان قدم زنان ایستاده بودنندودر حالی که می خندیدند صدای گریه ی آنان به قدری بلند بود که کسی نشنود.آن ها پیاده با ماشین به خانه رسیدند وچون هوا سردبود زیر باد کولر خودشان را گرم کردند.پسرک که دختری بیش نبود با دهان بسته گفت:بهتر است به سلمانی بروم وکفش هایم را اتو کنم.پس به نجاری رفت ومقداری چیپس وپفک خریدودر راه خانه قصد نوشتن نامه ایی را داشت پس خودکار آبی را برداشت وبا خطی زیبا وقرمز درمورداوج خوشبختی ها در بدبختی نوشت.از او پرسیدند کجا میروی؟نگفته گفت:به مدرسه تاشنا کنم وبا معلم نانوای خود روغن ماشین را عوض کنم.             محمدجواد توکلی           مدرسه ی کاشانی     کلاس سوم 2

 

[ چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ ] [ 21:34 ] [ قربانی ]

یکی از دغدغه‌های پیش روی هر زبانی در راه تبدیل شدن به یک زبان نوین و خردمندانه، جهش هرچه سریع‌تر به سوی سادگی و کنار نهادن هنجارهای دست ‌و‌ پاگیر بازمانده از منطق حاکم بر روزگاران کهن است. روزگار نو منطق نو می‌خواهد و منطق نو زبان و خط نو.

یکی از این ناهنجاری های بازمانده از روزگاران کهن در خط کنونی فارسی، وجود بیش از یک نویسه‌ (شکل حرف در نوشتار) برای برخی از واج ها (صدای حرف در گفتار) است. مثلا برای واج t دو نویسه ی "ت" و "ط" و همچنین نویسه‌های «س»، «ص» و «ث» برای واج ((s  وجود دارد. روشن است که این چندگانه نویسی از کاربست واژه‌های عربی در زبان فارسی سرچشمه گرفته است.

در زبان عربی کاربست این نویسه‌های گوناگون البته درست و خردمندانه است چرا که هر یک از این ها در برابر یک واج با واگویش (تلفظ) متفاوت قرار می گیرد. اما وجود این چندگانگی در خط فارسی خردمندانه و پذیرفتنی نیست، چرا که در واگویش فارسی، این نویسه‌ها هیچ تفاوتی با هم ندارند. از این رو اگر خط فارسی پیش از آن که جای خود را به خط دیگری بدهد، بخواهد خود را بازسازی کند و تبدیل به خطی آراسته، روان، ساده و منطقی شود، ناگزیر است تا آن جا که ممکن است به یک‌گانه‌نویسی روی آورد تا از کمند این آشفتگی‌ها برهد. 

اکنون برای بررسی به تر واژه‌هایی  که در آن ها نویسه ی "ط" به کار رفته است، آن ها را به چهار دسته تقسیم می کنیم:


ادامه مطلب
[ جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ ] [ 23:21 ] [ قربانی ]

بسم رب الشهدا والصدیقین

سال‏هاست که آسمان، کوچ غریبشان را بر شانه‏هایمان، پرنده می‏تکاند و آفتاب ، مسیر چشمانشان را با انگشت نشان می‏دهد و می‏گرید.سال‏هاست که رفته‏اند و بادها، بوی پیراهنشان را بر خاکریزهای بسیار، مویه می‏کنند. آنان انعکاس روشن خورشید در رودخانه‏های سرخ حماسه‏اند. دلشان، دریا می‏نوشت و نگاهشان، توفان می‏سرود. برخاستند؛ آن هنگام که نفس‏های سرما، پنجره‏ها را سیاه کرده بود و شهر، می‏رفت که در اضطراب ثانیه‏های تجاوز، کمر خم کند. برخاستند و با قدم‏های استوارشان در رگهای وطن، خون زندگی جاری شد. پلاک بر گردن و چفیه بر شانه، جاده‏های صلابت را پشت سر گذاشتند و خاک را لبخند كاشتند.پا در رکاب ستاره و باران ، آسمان عشق را تا دورترین‏ها درنوردیدند و اینک ، ما مانده‏ایم و این خاک مردابی. ما مانده‏ایم و تکثیر بی‏وقفه ابرهای خاکستري. رفته‏اند و باران‏ها را با خود برده‏اند و فصل‏هایمان ، بی‏جوانه و آفتاب مانده‏اند.کوچه‏های شهر را که ورق می‏زنم ، نامشان را بر پیشانی افتخار این سرزمین، درخشان می‏یابمتقویم‏ها جفا کرده‏اند، اگر تنها به چند روز برای شهیدان بسنده کنند. قلم‏های منظوم اگر کم بگذارند ، در حق خون ، کوتاهی کرده‏اند.پوتین‏ها فقط اندکی از رشادت بچه‏ها را پیش بردند.معبرها فقط مقداری باریک ، برای شناخت آنان گام برداشتند. کوله‏های همت آنان ، واکنش سبزی بود در برابر خزان‏زدگی و هجوم اتفاقِ پاییز. آنجا که آنان رفته بودند، چشم‏های ما، حرفی برای گفتن نداشت.همه حرف‏ها را با لبخند و گریه‏ها می‏زدند.خاکریزها، گواه خوبی هستند بر اشک‏های چکیده از دعای کمیل‏شان. شب‏های جمعه بعد از آنها، تاولی است بر گام‏های نرفته ما. اُنس با واژه‏های دنیایی، برای لب‏های ما ماند و شگفتا از آنان که در جبهه ، با لحن‏های متفاوت ، استقامت را به شعر درآوردند!آن‏گاه که مفاتیح یا اسلحه به دست می‏گرفتند، غزل‏هایی از ملکوت ، در چهار گوشه سنگر گُل می‏کردبرادر! خواهر! ما بدهکاريم! ما به آن روزها و شبها بدهکاريم. ما به آن مادر و پدر که با اشک و گريه، فرزندشان را روانه جبهه کردند، بدهکاريم. به آن خانمي که بغضش را در گلو خفه کرد تا سد راه شوهرش نشود، به آن نوزاد سه ماهه که حسرت گفتن کلمه «بابا» را تا هميشه بر دل خواهد داشت، بدهکاريم. به مظلوميت آن شهيدي که دلش براي تنها دخترش تنگ مي‌شد، اما فرصت بازگشت به خانه را نداشت، بدهکاريم. به بزرگي و غرور آن امير ارتش که به او گفتند دخترت روي تخت بيمارستان منتظر ديدن توست، برگرد، اما او بخاطر صدها جوان هم سن و سال دخترش حاضر به ترک جبهه نشد و تنها زماني به خانه برگشت، که جسد دخترش را دفن کرده بودند!... ما بدهکاريم. ما به اندازه قطرات اشک مادران و همسران ، به اندازه قطرات خون به ناحق ريخته ، بدهکاريم. به مظلوميت، معصوميت دختران و پسران بابا نديده ، به گريه‌هاي شبانگاه همسران شوهر از دست داده ، بدهکاريم. به بزرگي پيرمردي که کمر خم نکرد و بر جنازه تنها فرزندش نماز خواند، بدهکاريم. ما به نام هزاران هزار شهيد ، جانباز، اسير، به هزاران هزار خانواده ، هزاران هزار پدر و مادر، هزاران هزار کوچه که نام شهيد را بر آن گذاشته‌اند ، بدهکاريم. ما به امام (ره) ... ما به ايران، به اسلام بدهکاريم...

[ جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ ] [ 23:0 ] [ قربانی ]

صبح بهاربودکه ناگهان نسیمی خنک وملایم ازپنجره ی اتاقم وزیدن گرفت. رفتم وپنجره راباز کردم ودیدم که چهارفصل زیبای آفریده ی خداوندمتعال که هرکدام دروقت حکومت خودبه این سرزمین می آیندومانندنقاشی زیبایی سرزمین خودرارنگین میکنند درحال گفت گوکردن هستند.جلوتررفتم تابهتربشنوم که, چه میگویند؟اولین کسی که سخن گفت بهاربودکه جلوآمدوبه چهارفصل دگرگفت:من خودزیبایی هایی دارم که باآمدن فصل بارش وبرکت ومیوه های خوشمزه ای می اورم ومن پوشش سبزرنگ خودراَ برروی این سرزمین چهارفصل میکشم و...اما هنوزحرف بهارتمام نشده تابستان جلوامدوگفت:من هم زیبایی هایی دارم که دروقت حکومت من برایران زمین همراه باخودبه این سرزمین می آورم که عبارتنداز:.وقت حکومت من وقت اسایش واستراحت بچه هااست  ومن در روزهاباکشیدن دست نوازش گرم خود خورشیدرا گرم ترمیکنم وشب ها باقایم کردن خورشید درپشت ابرها سرمارابه مردم عطا میکنم واین شگفتی ها را خداوندبه من عطاکرده است.وبعدازتابستان زمستان ناراحت جلوآمدو2فصل دیگرازاوپرسیدندکه چه شده است؟اوجواب دادکه پاییز که درآن مردگان زنده میشوند حال خوشی ندارد وبستری دران دنیابوده ومقدمات حکومت زمستان رافراهم نکرده است وزمستان نتوانسته است قصریخی خود رابرپاکند...بهادجلواپآمدوگفت ازاین همه بحث  نتیجه میگیریم خداوندماراباحکمت آفریده است.

 

[ جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 23:31 ] [ قربانی ]

امروز زیرشعاع زرین افتاب انشایی مینویسم از تمامی ابعاد زندگی. از دنیایی زیبا بامقیاسی بزرگ تراز ذهن من وتو. کافیست که ارزو هایمان رابه توان لطف خدا برسانیم .ارزوهایی بسیار بزرگ. بهتر است که برای شروع فکر هایمان را جمع کنیم  و به حساب ان ها برسیم.

شما تا کنون چند درصد از زندگیتان را شاد بوده اید؟ ایا توانسته اید شادی را با مقیاس صحیحی تعریف کنید؟ شما چقدر از مساحت دلتان رابرای شاد بودن گذاشته اید ؟

چه قدر برای اتفاقاتی که برایتان رخ داده است مثبت نگریسته اید؟ چرا اغلب مردم باید همه چیز را جذر بگیرند تا دلیلی بعنوان ایکس برای شاد بودن بیابند. من چند وقت پیش در مجله ای به عبارتی بر خوردم که این بود                               +×                         

اگر گفتید به چه معنا است؟

این به ان معنی است که مثبت اندیشی راچند برابر کنیم.

مثبت اندیشی به این معنا است که اتفاقات اطراف خودرا چند قسمت کنیم خوبی های ان را برداشته وبدی های آن را دور بریزیم

ویکی دیگراز کارها برای مثبت نگریستن میانه روی است به زبان ریاضی یعنی زاویه ی 45 درجه زیرا نه به 0 درجه متمایل است ونه به طرف 90 درجه  واین میانه روی نیاز به دو چیز دارد 1. بزرگ بودن روح و فکر و 2. تناسب  در دریافت حقایق

وبرای پرورش روح باید از کار هایمان جذر بگیریم  تا ببینیم که خارج قسمت ان چه می شود

اگر خارج قسمت ان خوبی وباقی مانده ی ان که بدی هایمان  است کم بود انسان خوبی هستیم

به امید انکه به دور محور افرینش همیشه درتلاش بندگی باشید.............  

 

 نویسنده : علی معتمدی کلاس سوم دبیرستان غیر انتفاعی یادگاری شهرکرد

[ دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ ] [ 13:16 ] [ قربانی ]

نامه ای به خدا

خدایا عاشقانه نشسته ام ودوست دارم برایت بگویم...................

واز خودم بپرسم آیا دستی برای نوشتن ودلی برای شنیدن دارم وآیا شاید باور نکنی ولی دوست دارم برایت بنویسم آن قدر که گاهی کلمات را گم می کنم...........

ای کاش ای کاش همه ی دریاها همه ی کوه ها همه ی غروب ها همه ی نور ها وهمه ی عشق ها کلمه می شدند تا بتوانم از تو بنویسم ای کاش بتوانم  دریا ها را جوهر کنم ودرختان را قلم وزمین را دفتر  وتورا بگویم وازتو

دوستت دارم اجازه دهی  که کلمات بی مقدار من لحظه ای مقابل تو بنشینند وتو را نگاه کنند..........

 ولی می دانم که اگر سال ها سکوت کنم تو مرا فراموش نمی کنی واز یادم نخواهی رفت ...........

خدایا ای کلمات را ردیف می کنم شاید بخواهی جوابم دهی.

مینا باقری دانش آموز پایه سوم دبیرستان عفت کاج

[ جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ ] [ 12:13 ] [ قربانی ]

وقتی کسی را دوست می دارید؛ حتی فکرکردن به او باعث شادی وآرامشتان می شود.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ درکناراوکه هستید احساس امنیت می کنید.          


وقتی کسی را دوست می دارید؛حتی با شنیدن صدایش ضربان قلب خود را درسینه حس می کنید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛زمانی که درکنارش راه میروید احساس غرور می کنید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ تحمل دوری اش سخت ودشوار است.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ شادی اش برایتان زیبا ترین منظره دنیا وناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ حتی تصور بدون او زندگی کردن برایتان دشوار است.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با اوگذرانده اید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ هر چیزی که متعلق به اوست دوست دارید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ درمواقعی که به بن بست می رسید با صحبت کردن با اوبه آرامش می رسید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ به علایق او بیشتر ازعلایق خود اهمیت می دهید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ حاضرید هر جایی بروید فقط او کنارتان باشد.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ ناخودآگاه برایش ارزش خاصی قاءل هستید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ تحمل سختی ها برایتان آسان ولحظه های خوش فراوان می شوند.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ به همه چیز به چشم امید نگاه می کنید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می بینید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ با موفقیت او احساس سربلندی می کنید.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ آرزوهایتان آرزوی اوست.

وقتی کسی را دوست می دارید؛ واژه ی تنهایی برایتان بی معناست.

نویسنده : محمد مهدی قاسمی دانش آموز پایه نهم دبیرستان غیرانتفاعی یادگاری شهرکرد
[ دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ ] [ 13:5 ] [ قربانی ]

به نام خداوندرنگین کمان

نویسنده :پوریاعلیرضایی

نام آموزشگاه :مدرسه غیردولتی یادگاری

موضوع :شغل آینده ی خود

سال تحصیلی :92-93

من به هنرپیشگی علاقه ی زیادی دارم اما هر جا میروم و به هر که می گویم، می گویند استعدادش را نداری! مادرم دلش می خواهد که من دکتر شوم ولی راستش من شجاعت این کار را ندارم! پدرم میگه خب لااقل مهندس شو ولی آخه من سواد و هوش مهندسی هم ندارم! دوستایم میگن تو که هیچی نداری، لااقل سوفورچی شو، ولی من حقوق سوفورچی را دوست ندارم! من دلم حقوق های چند میلیونی می خواهد! دوستم گفت با این حال فقط یک شغل به دردت میخوره و اون هم اینکه بری دلقک سیرک شی! نه شجاعت می خواد، نه سواد، نه هوش! تازه پول زیادی هم توشه! درضمن، کلی هم مردم رو میخندونی! گفتم آخه من دلم نمی خواد مردم بخندن، دوست دارم من فقط به مردم بخندم!! هی من کار کنم، هی ملت حرص بخورن، هی من بخندم! به هر کی گفتم میگه همچین شغلی وجود نداره، ولی راستش چند شب پیش که داشتم تلویزیون میدیدم، بالاخره شغل مورد نظرم رو پیدا کردم! شغلی که نه استعداد می خواد، نه سواد، نه هوش، نه شجاعت! تازه کلی هم در آمد داره! یه عالمه هم میتونی به مردم بخندی! من می خوام رئیس فدراسیون فوتبال شم!! تیم ملی نره جام جهانی، هی مردم گریه کنن، هی من بخندم! از آسیا هی حذف بشیم، هی مردم حرص بخورن، هی من بخندم! هر قانونی خنده داری دلم خواست بگذارم، هی کارشناسا و ملت سرخ شن، هی من بخندم! مردم هی شعار بدن علیرضایی حیا کن، فدراسیون رو رها کن، من هم استعفا ندم و هر هر به ریش همشون بخندم! آره! من می خوام رئیس فدراسیون فوتبال شم و به همه عالم و آدم، مخصوصا به این عادل فردوسی پور پر رو بخندم!!

 

 

[ دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ ] [ 23:51 ] [ قربانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

باسلام به شما خوبان
هدف از راه اندازی این وبلاگ ارایه ونمایش توانمندی های نوقلمان این مرز وبوم است باارسال نوشته های خوب وقشنگتون به جمع مابپیوندید.
عبدالله قربانی مدیر وبلاگ
-به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم


سهراب
امکانات وب